گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

دلتنگیِ مهاجرت اسمی ندارد — و دقیقاً به همین دلیل سنگین‌تر است

کسی فوت نکرده. هیچ مراسمی برگزار نشده. اما یک روز، وسطِ کاری کاملاً معمولی، موجی از دلتنگی می‌آید که نمی‌توانید دقیق توضیحش دهید. و چون هیچ اتفاقِ مشخصی نیفتاده، معمولاً همان‌جا آن را کنار می‌گذارید — «چیزِ خاصی نیست، بی‌خیال.» اما این دلتنگی، اسمی دارد.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱۲ شهریور ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

فقدانی که هیچ‌کس تأییدش نمی‌کند

روان‌شناسِ آمریکایی پائولین باس در دهه‌ی ۱۹۷۰ مفهومی را صورت‌بندی کرد که «سوگِ مبهم» نام گرفت: فقدانی که وضوح و مناسکِ اجتماعیِ مرگ را ندارد — نه جنازه‌ای، نه مراسمی، نه اجازه‌ی رسمی برایِ سوگواری. کسی از شما نمی‌پرسد «حالتان چطور است؟» با همان لحنی که بعدِ یک فوت می‌پرسند.

مهاجرت یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این نوع فقدان است. زبانی که در آن راحت بودید، جایگاهی که با سال‌ها تلاش ساختید، نزدیکیِ فیزیکی به خانواده، حتی چیزهایِ کوچک — بویِ نانِ محلِ خودتان، صدایِ زبانِ مادری در خیابان — همه واقعاً از دست رفته‌اند. اما هیچ‌کدام مرگ نیستند، پس هیچ‌کدام «حقِ» سوگواری‌داشتن رسمی ندارند.

چرا «خودت انتخاب کردی» کمکی نمی‌کند

رایج‌ترین پاسخی که مهاجران به دلتنگی‌شان می‌شنوند این است: «خودت انتخاب کردی» یا «خوش‌شانسی که اینجایی.» هر دو جمله، حتی وقتی از رویِ محبت گفته شوند، یک پیام را منتقل می‌کنند: حقِ غمگین‌بودن ندارید.

اما این دو گزاره با هم منافاتی ندارند: این مهاجرت می‌تواند هم انتخابِ درستی بوده باشد و هم فقدانِ واقعی به همراه داشته باشد. فشارِ قدردانی، سوگ را متوقف نمی‌کند؛ فقط آن را به زیرِ سطح می‌راند، جایی که به‌جایِ پردازش‌شدن، به شکلِ بی‌قراریِ نامشخص یا تحریک‌پذیریِ روزمره بیرون می‌زند.

کریستینا فالیکوف، که مفهومِ باس را مستقیماً در بافتِ خانواده‌های مهاجر به‌کار برد، به همین نکته اشاره می‌کند: سوگِ مهاجرت اغلب چون با یک تصمیمِ ارادی همراه است، از سوگ‌های «مشروع‌تر» کنار گذاشته می‌شود — درحالی‌که از نظرِ روانی، وزنِ مشابهی دارد.

برایِ خیلی از خانواده‌های فارسی‌زبان، فشارِ اضافه‌ای هم هست: مهاجرت اغلب با هزینه‌ی زیاد، انتظارِ خانواده، یا روایتِ «فرصتِ بهتر» همراه می‌شود — و همین، فضایِ کمتری برایِ اعترافِ علنی به دلتنگی باقی می‌گذارد. نتیجه این می‌شود که فرد سوگش را حتی از نزدیک‌ترین آدم‌ها هم پنهان می‌کند، چون می‌ترسد شنیده شود «پس چرا رفتی؟»

نشانه‌هایی که این سوگ پنهان مانده

چون این فقدان اسمی ندارد، اغلب به شکلِ چیزِ دیگری خودش را نشان می‌دهد — نه به‌عنوانِ غم، بلکه به‌عنوانِ تحریک‌پذیریِ بی‌دلیل در پایانِ روز، خستگیِ مزمنی که با خواب رفع نمی‌شود، یا حسِ بی‌قراریِ مبهمی که هیچ محرکِ مشخصی ندارد.

علامتِ دیگر، مقایسه‌ی مداوم است — تقریباً هر تجربه‌ی روزمره‌ی جدید، خودبه‌خود با نسخه‌ی «آنجا»یش سنجیده می‌شود، و معمولاً «اینجا» می‌بازد. این مقایسه، تلاشِ ذهن برایِ نگه‌داشتنِ ارتباط با چیزی است که از دست رفته — نه لزوماً قضاوتِ واقع‌بینانه درباره‌ی کیفیتِ زندگیِ جدید.

دیدنِ این الگوها، به‌خودیِ‌خود کمک می‌کند: وقتی بدانید تحریک‌پذیریِ امروزتان می‌تواند ریشه در یک دلتنگیِ نام‌نبرده داشته باشد، به‌جایِ سرزنشِ خودتان یا محیطِ تازه، می‌توانید مستقیم سراغِ خودِ فقدان بروید — نه سراغِ نشانه‌ای که فقط رویِ سطح دیده می‌شود.

اولین قدم: نام‌گذاری، نه حل‌کردن

سوگِ مبهمی که نامش گذاشته نمی‌شود، معمولاً به شکلِ ناراحتیِ کلی می‌ماند — و ناراحتیِ کلی، پردازش‌نشدنی است. راهِ عملی، مشخص‌کردنِ فقدان‌هاست: نه «دلم برایِ خانه تنگ شده» به‌طورِ کلی، بلکه فهرستی از چیزهایِ مشخص — یک نانوایی، یک مسیرِ پیاده‌روی، صدایِ یک نفرِ خاص.

این فهرست، خودش درمان نیست؛ اما اولین قدمِ لازم است. فقدانی که اسم دارد، قابلِ سوگواری است؛ فقدانی که فقط حس می‌شود بدونِ آنکه اسمی داشته باشد، معمولاً یا سرکوب می‌شود یا به شکلِ بی‌قراریِ مزمن باقی می‌ماند.

اگر این دلتنگی به خلقِ پایینِ مداوم یا بی‌امیدی تبدیل شده، این متن جایگزینِ ارزیابیِ حرفه‌ای نیست. با متخصص تماس بگیرید؛ اورژانسِ اجتماعی: ۱۲۳.

جمله‌ای که هر دو حقیقت را نگه می‌دارد

به‌جایِ «باید قدردان باشم» یا «حق ندارم شکایت کنم»، جمله‌ای امتحان کنید که هر دو طرفِ ماجرا را با هم نگه می‌دارد: «این تصمیم برایِ من درست بود، و همین حالا دلم برایِ چیزی که از دست دادم تنگ است.» این جمله رقابتی بینِ قدردانی و سوگ نمی‌سازد — چون چنین رقابتی از اول وجود نداشته.

این تمرینِ کوچک، پایه‌ی جلسه‌ی دومِ بستهٔ سازگاری با مهاجرت است، جایی که فهرستِ کاملِ فقدان‌هایِ نام‌گذاری‌شده به‌همراهِ تمرینِ ساختاریافته‌تری ساخته می‌شود — گامی که معمولاً کسی به شما یاد نداده، نه چون پیچیده است، بلکه چون هیچ‌کس به شما نگفته این فقدان‌ها اصلاً لایقِ نام‌گذاری‌شدن‌اند.

پرسش‌هایِ کوتاه

چطور بفهمم این دلتنگی نیاز به کمکِ حرفه‌ای دارد یا بخشِ عادیِ مهاجرت است؟

اگر دلتنگی موج‌دار است — می‌آید، احساس می‌شود، و دوباره اجازه می‌دهد به زندگیِ روزمره برگردید — معمولاً بخشِ عادیِ سازگاری است. اگر تبدیل به خلقِ پایینِ مداوم، بی‌علاقگی به کارهایِ روزمره، یا بی‌امیدی شده، این فراتر از سوگِ مبهمِ عادی است و ارزیابیِ حرفه‌ای لازم دارد.

اگر خودم تصمیم به مهاجرت گرفته باشم، حق دارم غمگین باشم؟

بله، کاملاً. انتخاب‌کردنِ یک مسیر، فقدان‌هایِ همراهش را از بین نمی‌برد — حتی وقتی مسیر درست بوده باشد. دو چیز می‌توانند هم‌زمان درست باشند: این تصمیم برایِ زندگیِ شما خوب بوده، و این تصمیم چیزهایی را هم از شما گرفته. سوگواری برایِ دومی، انکارِ اولی نیست.

چرا وقتی به وطن سفر می‌کنم، احساسِ غریبگی می‌کنم؟

این تجربه‌ای شناخته‌شده است و بخشی از هویتِ دوفرهنگی. وقتی مدتی در فرهنگِ تازه زندگی می‌کنید، بخشی از عادت‌ها و نگاهتان تغییر می‌کند — نه آنقدر که کاملاً «آنجایی» شوید، نه آنقدر که کاملاً «اینجایی» بمانید. این حسِ میانی، نشانه‌ی از‌دست‌دادنِ هویت نیست؛ نشانه‌ی داشتنِ دو مجموعه‌تجربه‌ی هم‌زمان است.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ سازگاری با مهاجرت

برایِ کسی که به‌تازگی یا سال‌ها پیش مهاجرت کرده و با خستگیِ فرهنگی، دلتنگی، یا حسِ «نه اینجا، نه آنجا» دست‌وپنجه نرم می‌کند. برایِ کسی که تصمیمِ ماندن یا بازگشت هنوز برایش باز مانده.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←