گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

دلتنگیِ مهاجرت: سوگی که کسی برایش تسلیت نمی‌گوید

بلیط را گرفته‌اید یا گرفته‌اید و رفته‌اید. همه می‌گویند «مبارک باشد»، و هیچ‌کس نمی‌گوید «سرتان سلامت». اما چیزی در شما سوگوار است: صدایِ مادر، بویِ خیابانِ قدیمی، زبانی که بی‌فکر حرف می‌زدید. این مقاله می‌گوید دلتنگیِ مهاجرت دقیقاً چیست، چه فرقی با خستگیِ سازگاری دارد، با عذابِ وجدانِ «من رفتم و آن‌ها ماندند» چه می‌شود کرد، چه چیزهایی خطر را بالا و چه چیزهایی آن را پایین می‌آورند، و کِی وقتِ کمک‌گرفتن است. چه خارج از کشور باشید و چه هنوز به رفتن فکر کنید.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۲ آبان ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

دلتنگیِ مهاجرت دقیقاً چیست؟

پژوهشگران دلتنگی (homesickness) را پریشانیِ ناشی از جدایی از خانه تعریف می‌کنند؛ تورِبر و والتون می‌نویسند شکل‌هایِ شدیدش می‌تواند اضطراب و افسردگیِ موجود را بدتر کند و گاهی فرد را به رهاکردنِ مسیرِ تحصیلش برساند ⁦(Thurber & Walton, 2012)⁩. یعنی دلتنگی یک «ضعفِ شخصیت» یا بچه‌گانگی نیست؛ واکنشی شناخته‌شده به بریده‌شدن از جاییِ آشنا است.

استروبه و همکارانش دلتنگی را اساساً پدیده‌یِ جدایی و نوعی «سوگِ کوچک» می‌دانند و مدلی دوفرایندی (برگرفته از مدلِ سوگ) برایش پیشنهاد می‌کنند ⁦(Stroebe et al., 2016)⁩. این با تجربهٔ بسیاری از آدم‌ها جور است: موج‌موج می‌آید، با یک بو یا آهنگ شعله می‌کشد و با «محکم باش» از بین نمی‌رود.

دلتنگی با خستگیِ سازگاری چه فرقی دارد؟

مرورِ استروبه و همکاران نشان داد بسیاری از پژوهش‌ها دو چیز را قاطی کرده‌اند: دلِ‌کندن از «خانه»، و دست‌وپنجه نرم‌کردن با «جایِ تازه» ⁦(Stroebe et al., 2015)⁩. این تفکیک برایِ مهاجر مهم است. اولی می‌گوید «دلم برایِ آنجا تنگ است»، دومی می‌گوید «از این‌همه فرم و زبان و قانونِ ناآشنا خسته‌ام».

راهِ کمک هم فرق می‌کند. خستگیِ جایِ تازه را با مهارت، اطلاعات و کمکِ عملی می‌شود سبک کرد. نویسندگان تأکید می‌کنند پیشگیری و درمانِ دلتنگی فقط به سرگرم‌کردن و سازگاری محدود نشود و به آنچه از خانه کم است و به تنظیمِ هیجان هم بپردازد ⁦(Stroebe et al., 2016)⁩. اگر این دو را یکی بگیریم، ممکن است برایِ سوگ، «راهِ حلِ اداری» بدهیم.

چرا مهاجرت فقط یک فقدان نیست؟

بوس در نظریهٔ «فقدانِ مبهم» از وضعی می‌گوید که کسی از نظرِ جسمی غایب است ولی از نظرِ روانی حاضر می‌ماند ⁦(Boss, 1999)⁩؛ این مفهومی نظری است، نه یافته‌ای تجربی. تجربهٔ مهاجر می‌تواند به این وضع شبیه باشد: مادر زنده است و تلفن جواب می‌دهد، اما سفره‌اش سرِ جایش نیست. (دربارهٔ همین مفهوم، مقالهٔ «سوگِ مبهمِ مهاجرت» را بخوانید؛ اینجا به بعدِ دیگری می‌رویم.)

بوگرا و بکر فهرستی از چیزهایی که مهاجر از دست می‌دهد آورده‌اند: هنجارهایِ فرهنگی، آیین‌ها و پشتیبانیِ اجتماعی، و در کنارش تغییر در هویت. آن‌ها از «سوگِ فرهنگی» حرف می‌زنند ⁦(Bhugra & Becker, 2005)⁩. بنابراین دلتنگیِ شما فقط برایِ یک آدم یا یک شهر نیست؛ برایِ «نسخه‌ای از خودتان» هم هست که فقط آنجا وجود داشت.

فشارِ سازگاری (استرسِ فرهنگ‌پذیری) چطور خودش را نشان می‌دهد؟

بری تأکید می‌کند پیامدهایِ بلندمدتِ سازگاریِ فرهنگی یکنواخت نیست و به عواملی در جامعهٔ مبدأ، جامعهٔ مقصد و شرایطِ پیش و حینِ مهاجرت بستگی دارد ⁦(Berry, 1997)⁩. یعنی «چرا دیگران خوب‌اند و من نه؟» اغلب سؤالِ نادرستی است؛ مسیرها فرق دارند.

شوارتز و همکاران می‌گویند فرهنگ‌پذیری چندبعدی است: عادت‌ها، ارزش‌ها و هویت‌هایِ فرهنگِ مبدأ و مقصد می‌توانند هم‌زمان و تا حدی مستقل از هم بالا و پایین شوند، و نحوهٔ پذیرشِ جامعهٔ میزبان، از جمله تبعیض، نقشِ مهمی دارد ⁦(Schwartz et al., 2010)⁩. این چارچوب یادآور می‌شود که می‌شود هم به فارسی و ریشه‌هایتان نزدیک بمانید و هم در محیطِ تازه جا باز کنید.

نشانه‌هایِ رایج: خستگیِ ذهنیِ پس از هر گفت‌وگو به زبانِ دوم، حساسیت به رفتارهایِ نامفهوم، مقایسهٔ دائمیِ «اینجا» با «آنجا»، و گاهی بی‌حوصلگی. این‌ها خودشان تشخیص نیستند؛ نشانهٔ بار هستند.

من حالا کی هستم؟ دلتنگی و هویت

بخشی از دلتنگی دلتنگیِ «آن‌طور بودن» است: آدمی که شوخی‌اش را همه می‌فهمیدند، که اسمش را درست تلفظ می‌کردند، که در جمع جایی داشت. در کشورِ تازه ممکن است ناگهان «تازه‌وارد» یا «خارجی» شوید و پیشینه‌یِ کاری و اجتماعی‌تان کمرنگ دیده شود. این‌که خودتان را کوچک‌شده حس کنید، ربطی به توانایی‌تان ندارد.

یک تمرینِ ساده: سه ویژگی از خودتان بنویسید که با جابه‌جایی نمی‌روند (مثلاً کنجکاوی، مهربانی، حس شوخی) و سه چیزی که می‌شود در جایِ تازه ساخت. هویتِ مهاجر معمولاً «یا این یا آن» نیست؛ ترکیبی است که کم‌کم شکل می‌گیرد، و جلسهٔ «هویتِ دوفرهنگی» در دورهٔ مهاجرت برایِ همین طراحی شده است.

عذابِ وجدانِ «من رفتم و آن‌ها ماندند» را چه کنم؟

یکی از سنگین‌ترین بخش‌هایِ دلتنگی برایِ بسیاری از مهاجران، از جمله فارسی‌زبان‌ها، پشیمانی و عذابِ وجدان است: پدرِ بیمار آنجاست، مادر تنها شده، دوستی عزادار است و من نیستم. این احساس را اغلب پنهان می‌کنیم، چون به نظر می‌رسد «تصمیمِ خودت بود».

اما یک تصمیم می‌تواند درست باشد و هزینه هم داشته باشد. عذابِ وجدان در اینجا اغلب نشانهٔ پیوند است، نه شواهدی بر اینکه اشتباه کرده‌اید. چند راهِ عملی: سهمِ مشخصی از حمایت را تعریف کنید (تماسِ ثابتِ هفتگی، کمکِ مالی یا اداری، سفرِ برنامه‌ریزی‌شده) به‌جایِ تعهدِ بی‌پایان؛ با خانواده صریح بگویید چه چیزی از شما ممکن و ناممکن است؛ و جمله‌ای مثلِ «دلم برایتان تنگ است و هنوز فکر می‌کنم تصمیمم قابل‌دفاع بود» را تمرین کنید.

یک نکتهٔ دیگر: گاهی عذابِ وجدان از مقایسه می‌آید، وقتی خبر می‌رسد که دوستانتان در بحران‌های اقتصادی و اجتماعی مانده‌اند و شما راحت‌ترید. این مقایسه چیزی را بهتر نمی‌کند. می‌توانید بخشی از دلتنگی‌تان را به کارِ مشخص تبدیل کنید: نامه نوشتن، تماسِ منظم با کسی که تنهاتر است، یا کمکِ هدفمند. عملِ کوچک معمولاً از عذابِ مبهم سبک‌تر است.

اگر عذابِ وجدان به نشخوارِ مداوم، بی‌خوابی یا حسِ بی‌ارزشی رسیده، وقتِ گفت‌وگو با متخصص است؛ مقاله‌یِ «عذابِ وجدان و درد وجدان» را هم ببینید.

چه چیزهایی خطر را بالا و چه چیزهایی محافظ‌اند؟

فو و همکاران در یک فراتحلیل، شیوعِ تجمعیِ افسردگی را در مهاجران حدودِ ۱۵٫۶ درصد برآورد کردند و گزارش دادند سطحِ تحصیلات، وضعیتِ شغلی و مدتِ اقامت از عواملِ مرتبط با این میزان بودند؛ تازه‌واردها به‌ویژه آسیب‌پذیر به نظر می‌رسند ⁦(Foo et al., 2018)⁩. این عدد میانگینِ گروه‌ها است، نه پیش‌بینیِ شما.

برای ایرانیان، مرورِ شیشه‌گر و همکاران (۲۶ مقاله) عواملی چون ناکافی‌بودنِ زبان، بیکاری، احساسِ تبعیض، شوکِ فرهنگی و ضعفِ پشتیبانیِ اجتماعی را به مشکلاتِ سلامتِ روان مرتبط یافت ⁦(Shishehgar et al., 2015)⁩.

خلاصهٔ عملی: زبان، شغل و پشتیبانیِ اجتماعی «اهرم‌هایی» هستند که می‌شود روی آن‌ها کار کرد؛ این ارتباط‌ها همبستگی‌اند، نه اثباتِ علت، و دلتنگیِ شما نشانهٔ ضعف نیست.

چطور ریشه را نگه دارم و پیوندِ تازه بسازم؟

این دو کارِ مکمل‌اند، نه رقیب. برایِ ریشه: آیین‌هایِ کوچکِ ثابت (شبِ یلدا، سفره‌یِ هفت‌سین، یک غذایِ خانگی)، تماسِ منظمِ تصویری، و نگه‌داشتنِ فارسی برایِ نوشتن و خواندن. این‌ها «بخشی از خانه را همراه» می‌آورند.

برایِ پیوندِ تازه: هر هفته یک جایِ ثابتِ بودن با آدم‌ها (کلاس، ورزش، داوطلبی)، دو سه نفر که «نیم‌دوست» هستند و کم‌کم عمیق می‌شوند، و صبر؛ دوستی‌ها زمان می‌برند. تنهاییِ مهاجرت معمولاً کمبودِ فرصتِ تکرارِ دیدارها است، نه کمبودِ ارزشِ شما.

و برایِ خودِ سوگ: یک بار در هفته ده دقیقه فقط دلتنگ باشید؛ عکس ببینید، آهنگ گوش دهید، بنویسید. برایِ بعضی‌ها سوگی که جایش مشخص باشد کمتر وسطِ روز می‌ریزد.

اگر هنوز نرفته‌ام و به رفتن فکر می‌کنم

دلتنگی می‌تواند پیش از رفتن هم شروع شود؛ در تعریفِ پژوهشگران، جداییِ پیش‌بینی‌شده هم می‌تواند پریشانی بسازد ⁦(Thurber & Walton, 2012)⁩. می‌شود از همین حالا فهرستی از چیزهایی که «نگه می‌دارید» (آدم‌ها، زبان، آیین) و چیزهایی که باید بدرقه کنید بنویسید. از خانواده بخواهید برنامهٔ تماس و دیدار را از قبل با هم بچینید.

تصمیمِ رفتن یا ماندن را این مقاله نمی‌گیرد. اما اگر تصمیم گرفته‌اید، دلتنگی را «هزینهٔ قابل‌پیش‌بینی» ببینید نه نشانهٔ اینکه اشتباه کرده‌اید؛ و اگر هنوز مردد هستید، جلسهٔ «تصمیمِ ماندن یا بازگشت» در دورهٔ مهاجرت کمک می‌کند ارزش‌هایتان را روشن کنید.

کِی باید از متخصص کمک بگیرم؟

اگر بیش از دو هفته خلقِ پایین، بی‌علاقگی، بی‌خوابی یا پرخوابی، بی‌اشتهایی، گریهٔ بی‌وقفه یا کنارکشیدن از آدم‌ها دارید؛ اگر دلتنگی کارکردتان (کار، تحصیل، رابطه) را مختل کرده؛ اگر الکل یا دارو برایِ تحمل می‌خورید؛ یا اگر فکرِ آسیب‌زدن به خود دارید، فوراً کمک بگیرید. کمک‌گرفتن به‌معنایِ شکست در مهاجرت نیست.

در ایران اورژانسِ اجتماعی ۱۲۳ و اورژانس ۱۱۵ است؛ در خطرِ فوری با ۱۱۵ یا ۱۱۰ تماس بگیرید. در کشورِ مقصد به شماره‌یِ اورژانسِ همان‌جا زنگ بزنید یا از پزشکِ خانواده برایِ ارجاع کمک بخواهید؛ درمانگرِ فارسی‌زبان یا آشنا با تجربهٔ مهاجرت برایِ بعضی‌ها گفت‌وگو را راحت‌تر می‌کند.

این متن آموزشی است و جایگزینِ ارزیابی یا درمانِ حرفه‌ای نیست.

منابع

  1. Berry, J. W. (1997). Immigration, acculturation, and adaptation. Applied Psychology, 46(1), 5–34.
  2. Bhugra, D., & Becker, M. A. (2005). Migration, cultural bereavement and cultural identity. World Psychiatry, 4(1), 18–24.
  3. Boss, P. (1999). Ambiguous loss: Learning to live with unresolved grief. Harvard University Press.
  4. Foo, S. Q., Tam, W. W., Ho, C. S., Tran, B. X., Nguyen, L. H., McIntyre, R. S., & Ho, R. C. (2018). Prevalence of depression among migrants: A systematic review and meta-analysis. International Journal of Environmental Research and Public Health, 15(9), Article 1986.
  5. Schwartz, S. J., Unger, J. B., Zamboanga, B. L., & Szapocznik, J. (2010). Rethinking the concept of acculturation: Implications for theory and research. American Psychologist, 65(4), 237–251.
  6. Shishehgar, S., Gholizadeh, L., DiGiacomo, M., & Davidson, P. M. (2015). The impact of migration on the health status of Iranians: An integrative literature review. BMC International Health and Human Rights, 15, Article 20.
  7. Stroebe, M., Schut, H., & Nauta, M. (2015). Homesickness: A systematic review of the scientific literature. Review of General Psychology, 19(2), 157–171.
  8. Stroebe, M., Schut, H., & Nauta, M. (2016). Is homesickness a mini-grief? Development of a dual process model. Clinical Psychological Science, 4(2), 344–358.
  9. Thurber, C. A., & Walton, E. A. (2012). Homesickness and adjustment in university students. Journal of American College Health, 60(5), 415–419.

پرسش‌هایِ کوتاه

دلتنگیِ مهاجرت عادی است یا نشانهٔ بیماری؟

دلتنگی پس از مهاجرت واکنشی شناخته‌شده و رایج است، نه نشانهٔ بیماری. مهم این است که شدت و مدتش را ببینید: اگر موج‌موج می‌آید و می‌رود، معمولاً طبیعی است. اگر خلقِ پایین، بی‌خوابی یا کنارکشیدن بیش از دو هفته ادامه یافت و کارکردتان مختل شد، با متخصص مشورت کنید.

فرقِ دلتنگی با استرسِ سازگاری در مهاجرت چیست؟

دلتنگی دلِ‌کندن از خانه و آدم‌هایِ آشنا است، مثل سوگی کوچک. استرسِ سازگاری فشارِ زندگی در جایِ تازه است: زبان، کار، قانون و ناآشنایی. پژوهشگران توصیه می‌کنند این دو جدا دیده شوند، چون راهِ کمک به هر کدام فرق دارد و یکی را با دیگری نباید اشتباه گرفت.

چطور با عذابِ وجدانِ تنهاگذاشتنِ والدین کنار بیایم؟

اول بپذیرید که تصمیمِ درست می‌تواند هزینه هم داشته باشد. سپس سهمِ مشخصی از حمایت را تعریف کنید: تماسِ ثابت، کمکِ عملی یا مالی و سفرِ برنامه‌ریزی‌شده. با خانواده صریح درباره‌ی محدودیت‌هایتان حرف بزنید. اگر عذاب به نشخوار یا بی‌خوابی رسید، از درمانگر کمک بگیرید.

چطور هم ریشه‌ها را نگه دارم و هم در کشورِ جدید جا باز کنم؟

این دو مکمل‌اند. آیین‌هایِ کوچکِ ثابت، تماسِ منظم با خانواده و نگه‌داشتنِ فارسی ریشه‌ها را زنده نگه می‌دارد. حضورِ هفتگی در یک جمعِ ثابت مثل کلاس یا ورزش و صبر برایِ دوستی‌هایِ تازه پیوند می‌سازد. لازم نیست یکی را فدایِ دیگری کنید.

اگر می‌خواهم مهاجرت کنم، از همین حالا چه کنم تا دلتنگی کمتر شود؟

از همین حالا دلتنگیِ پیشاپیش را جدی بگیرید. فهرستی از چیزهایی که می‌خواهید نگه دارید و چیزهایی که باید بدرقه کنید بنویسید، برنامهٔ تماس و دیدار را با خانواده بچینید، مهارتِ زبان را تقویت کنید و جمعی برایِ ورود پیدا کنید. دلتنگی را هزینهٔ قابل‌پیش‌بینی ببینید.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ سازگاری با مهاجرت

برایِ کسی که به‌تازگی یا سال‌ها پیش مهاجرت کرده و با خستگیِ فرهنگی، دلتنگی، یا حسِ «نه اینجا، نه آنجا» دست‌وپنجه نرم می‌کند. برایِ کسی که تصمیمِ ماندن یا بازگشت هنوز برایش باز مانده.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←