گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

از دست‌دادنِ والدین در بزرگسالی: چرا فقدانی «طبیعی» می‌تواند این‌قدر سنگین باشد

پدرتان در هشتادسالگی از دنیا رفته و همه چیزی شبیهِ این می‌گویند: «عمرِ خوبی کرد»، «انتظارش را داشتید». حرف‌هایی که شاید درست باشند، اما هیچ‌کدام سنگینیِ چیزی را که الان حس می‌کنید کم نمی‌کنند. این متن دربارهٔ فقدانی است که چون «طبیعی» خوانده می‌شود، اغلب کمترین حمایت را می‌گیرد — درست وقتی بیشترین حمایت را لازم دارد.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱ مهر ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

فقدانی که با پوزش‌خواهی همراه است

روان‌شناسِ سوگ کنت دوکا مفهومِ سوگِ محروم‌ازحق را برایِ فقدان‌هایی ساخت که قواعدِ اجتماعی حقِ ابرازِ کاملشان را به‌رسمیت نمی‌شناسند. از دست‌دادنِ والدینِ سالمند، نمونهٔ کمتر شناخته‌شده‌ای از همین دسته است: چون مرگِ آن‌ها «در راستایِ چرخهٔ طبیعیِ زندگی» تلقی می‌شود، جامعه انتظار دارد فرزندِ بزرگسال زودتر از سوگ عبور کند — و کسی که این انتظار را برآورده نمی‌کند، اغلب خودش شروع می‌کند به پوزش‌خواهی: «می‌دانم دیگران بدتر از من هم داغِ والد دیده‌اند، ولی...»

این پوزش‌خواهی، خودش بخشی از مشکل است: انرژی‌ای که باید صرفِ سوگواری شود، صرفِ توجیهِ حقِ سوگواری‌کردن می‌شود.

پژوهشی که این فقدان را جدی گرفت

جامعه‌شناسِ دانشگاهِ تگزاس، دبرا آمبرسون، در کتابِ پژوهشیِ خود دربارهٔ مرگِ والدین در بزرگسالی، نشان داد این رویداد — صرفِ‌نظر از سنِ فرزند — یک گذارِ هویتی است، نه فقط یک فقدانِ عاطفی. آمبرسون در مصاحبه با صدها فرزندِ بزرگسال دریافت که این تجربه اغلب باورهایِ بنیادینِ فرد دربارهٔ خودش، مرگ و معنایِ زندگی را به‌طورِ ماندگار تغییر می‌دهد — حتی وقتی فرزند خودش پنجاه یا شصت سال دارد.

این یافته با تصورِ رایج در تضاد است — تصوری که می‌گوید هرچه فرزند بزرگ‌تر و مستقل‌تر باشد، فقدانِ والد سبک‌تر است. آمبرسون نشان داد این فرض ساده‌انگارانه است: سنگینیِ فقدان با سنِ فرزند رابطهٔ خطی ندارد.

شدنِ به نسلِ اول

یکی از سنگین‌ترین بخش‌هایِ این فقدان، تغییری است که کمتر به آن اشاره می‌شود: با مرگِ آخرین والد، فرزندِ بزرگسال — حتی وقتی خودش پدربزرگ یا مادربزرگ است — به‌طورِ نمادین نسلِ اولِ خانواده می‌شود. دیگر کسی جلوترتان در صفِ مرگ نیست؛ دیگر کسی نیست که وقتی زندگی سخت می‌شود، برگردید و بگویید «کاش می‌شد یک لحظه بچه بمانم».

این تغییرِ نقش، حتی در روابطِ پرمحبت و بی‌دردسر، خودش نوعی فقدان است — فقدانِ جایگاهی در نظمِ نسلی که همیشه امن به‌نظر می‌رسید. خیلی‌ها این حس را دقیقاً همین‌طور توصیف می‌کنند: «انگار دیگر هیچ‌کس بینِ من و مرگ نیست.»

وقتی رابطه ساده نبود

برایِ کسانی که رابطه‌شان با والدِ ازدست‌رفته پیچیده، دوسوگرا یا آسیب‌زا بوده، این سوگ لایهٔ اضافه‌ای دارد. جامعه انتظار دارد سوگِ فرزند، سوگِ سادهٔ «دلتنگیِ یک رابطهٔ خوب» باشد؛ اما وقتی رابطه با غفلت، کنترل یا حتی سوءرفتار همراه بوده، سوگ می‌تواند با خشم، آسودگی، و گناهِ ناشی از همان آسودگی درهم‌آمیخته باشد.

این ترکیب، دقیقاً همان چیزی است که پژوهشِ سوگِ پیچیده آن را یکی از عواملِ خطر می‌داند: رابطهٔ دوسوگرا با فردِ ازدست‌رفته، احتمالِ گیرکردنِ فرایندِ سوگ را بالا می‌برد. اینجا هدف، ساختنِ یک روایتِ یکدست از رابطه نیست — بلکه اجازه‌دادن به خودتان برایِ نگه‌داشتنِ چند احساسِ متناقض، هم‌زمان و بدونِ نیاز به حل‌کردنِ آن‌ها.

سوگِ متاخر: وقتی واکنش دیرتر از انتظار می‌آید

بعضی از فرزندانِ بزرگسال، در روزهایِ اولِ پس از فوت، بیشتر مشغولِ سازمان‌دادن — مراسم، ارثیه، هماهنگیِ خانواده — می‌شوند تا احساس‌کردن؛ و سوگِ واقعی، ماه‌ها بعد، وقتی همه‌چیز آرام شده، سر می‌رسد. این تأخیر نشانهٔ بی‌احساسی نیست؛ کارکردِ شناختیِ عادی در بحران است — ذهن، وقتی وظیفهٔ اجراییِ فوری دارد، پردازشِ هیجانی را به تعویق می‌اندازد.

اگر ماه‌ها بعد از مراسم، ناگهان موجِ سنگینی از اندوه سراغتان آمد — وقتی دیگر کسی انتظارش را ندارد — این پس‌رفت نیست؛ رسیدنِ سوگِ به‌تعویق‌افتاده است.

چرا شبکهٔ حمایتی‌تان کوچک‌تر از سوگِ همسر یا فرزند است

برخلافِ مرگِ همسر یا فرزند که معمولاً حمایتِ گستردهٔ اجتماعی می‌آورد، مرگِ والدینِ سالمند اغلب فقط چند روز همدلی می‌گیرد و بعد انتظار می‌رود فرد «به زندگی‌اش برگردد». نتیجه‌اش این است که بیشترِ فرزندانِ بزرگسال، سوگشان را با شبکهٔ حمایتیِ کوچک‌تری از آنچه لازم دارند پیش می‌برند.

دانستنِ این نابرابری کمک می‌کند خودتان فعالانه حمایت بجویید، به‌جایِ منتظرِ رسیدنش بمانید — از دوستی که والدینش را از دست داده، از یک گروهِ حمایتیِ سوگ، یا از درمانگر، حتی وقتی اطرافیان فکر می‌کنند «وقتش گذشته».

چیزی که کمک می‌کند

اجازه بدهید سوگتان اندازهٔ واقعیِ خودش را داشته باشد، نه اندازه‌ای که جامعه برایِ «مرگِ طبیعی» تعیین کرده. با کسی حرف بزنید که این فقدان را بی‌کوچک‌شماری می‌فهمد. و اگر رابطه‌تان با والدِ ازدست‌رفته پیچیده بود، بدانید که سوگِ شما هم می‌تواند پیچیده باشد — این نشانهٔ اشتباه‌بودنِ حستان نیست، نشانهٔ واقعی‌بودنِ رابطه‌ای است که هرگز ساده نبود.

پرسش‌هایِ کوتاه

چرا وقتی پدر یا مادرم در سنِ بالا فوت کرد، همه فکر می‌کنند باید زود کنار بیایم؟

چون این نوع فقدان «موردِ انتظار» و «در چرخهٔ طبیعیِ زندگی» تلقی می‌شود، در حالی که سنگینیِ واقعیِ آن هیچ ربطی به این انتظار ندارد. این پدیده در روان‌شناسیِ سوگ نوعی سوگِ محروم‌ازحق شناخته می‌شود — فقدانی که قواعدِ اجتماعی حقِ ابرازِ کاملش را به‌رسمیت نمی‌شناسند، نه چون کوچک است.

بعد از فوتِ آخرین والدم، چرا احساس می‌کنم بی‌پناه شده‌ام، با اینکه خودم پدر یا مادرم؟

با مرگِ آخرین والد، فرزندِ بزرگسال به‌طورِ نمادین نسلِ اولِ خانواده می‌شود — دیگر کسی جلوتر در صفِ مرگ نیست. این تغییرِ جایگاهِ نسلی، حتی در روابطِ پرمحبت، خودش نوعی فقدان است و کاملاً مستقل از سنِ فرزند یا نقشِ فعلی‌اش در خانواده رخ می‌دهد.

اگر رابطه‌ام با پدر یا مادرم پیچیده یا سرد بود، چرا الان این‌قدر سوگوارم؟

رابطه‌هایِ دوسوگرا — هم‌زمان نزدیک و پرتعارض — سوگی می‌سازند که چند احساسِ متناقض را با هم حمل می‌کند: خشم، آسودگی، دلتنگی، و گناه از همان آسودگی. این ترکیب نشانهٔ اشتباه‌بودنِ حستان نیست؛ نشانهٔ واقعی‌بودنِ رابطه‌ای است که هرگز ساده نبود، و هدف حل‌کردنِ تناقض نیست، تحمل‌کردنش.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ سوگ و فقدان

برایِ کسی که عزیزی را از دست داده — چه هفته‌ی گذشته و چه سال‌ها پیش. اگر مرگ ناگهانی، خشونت‌آمیز یا خودخواسته بوده، این دوره می‌تواند کمک کند اما کافی نیست: آنجا نشانه‌هایِ آسیب هم در کارند و ترتیبِ درمان را باید با درمانگر تعیین کرد.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←