گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

سوگِ پیچیده (طولانی‌مدت): فرقش با سوگِ سخت، و کِی باید کمکِ حرفه‌ای گرفت

بعضی‌ها بعد از یک فقدانِ سنگین، سال‌ها بعد هم گزارش می‌دهند اشتیاقِ آن روزِ اول را دارند — همان‌قدر شدید، همان‌قدر مختل‌کننده. اگر این توصیف آشناست، احتمالاً یک‌جایِ این سؤال برایتان مطرح شده: آیا این هنوز سوگِ طبیعی است؟ این متن دربارهٔ خطِ نازکی‌ست که سوگِ سختِ عادی را از حالتی جدا می‌کند که امروز یک نامِ بالینیِ رسمی دارد.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱ مهر ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

معیار، شدت نیست — مسیر است

روان‌شناسِ سوگ، جورج بوناننو (دانشگاهِ کلمبیا)، در پژوهشِ گسترده‌ای که مسیرِ روانیِ هزاران داغدار را سال‌ها دنبال کرد، الگویی پیدا کرد که خلافِ تصورِ رایج است: بیشترِ آدم‌ها، حتی بعد از فقدانِ سنگین و ناگهانی، بدونِ درمانِ رسمی به یک مسیرِ تاب‌آور می‌روند — اندوهِ عمیق دارند، اما به‌مرور کارکردِ زندگی‌شان برمی‌گردد. اقلیتِ کوچکی، حدودِ یک‌دهم تا یک‌هفتمِ داغداران، در مسیرِ دیگری می‌افتند که بوناننو آن را مسیرِ سوگِ مزمن نامید: اندوه فروکش نمی‌کند، خط‌سیرش صاف می‌ماند.

این یافته، معیارِ اصلیِ تشخیص را عوض می‌کند. سوگِ سخت — حتی سوگِ بسیار سخت — به‌خودیِ‌خود نشانهٔ بیماری نیست. آنچه به کمکِ تخصصی نیاز دارد، شیبِ روند است: اندوهی که بعد از ماه‌ها و سال‌ها، همچنان همان شدتِ روزِ اول را دارد و زندگی را همچنان همان‌قدر مختل می‌کند.

معیارهایِ تشخیصیِ اختلالِ سوگِ طولانی‌مدت

در سالِ ۲۰۲۲، اختلالِ سوگِ طولانی‌مدت (Prolonged Grief Disorder) رسماً به DSM-5-TR اضافه شد — اولین‌بار که «سوگِ گیرکرده» یک تشخیصِ بالینیِ مستقل و رسمی گرفت. هستهٔ آن: اشتیاقِ شدید و مداوم به فردِ ازدست‌رفته یا اشتغالِ ذهنیِ پایدار با او، همراه با دست‌کم چند نشانهٔ دیگر از میانِ فهرستی که شاملِ ناتوانی از پذیرشِ مرگ، بی‌حسیِ هیجانی، احساسِ بی‌معنابودنِ زندگی، حسِ اینکه بخشی از خودِ فرد هم مرده، و تنهاییِ شدید می‌شود.

سه بندِ اضافه، معیار را دقیق‌تر می‌کند: این نشانه‌ها باید دست‌کم دوازده ماه (در بزرگسالان) پس از فقدان ادامه داشته باشند، کارکردِ روزمره را مختل کنند، و از هنجارهایِ فرهنگی و مذهبیِ خودِ فرد فراتر بروند — بندِ آخر مهم است، چون در فرهنگ‌هایی با آیینِ سوگواریِ طولانی، مدت به‌تنهایی معیارِ کافی نیست.

چرا این تشخیص این‌قدر دیر رسمی شد

روان‌پزشکِ پژوهشگر، هالی پریگرسون (دانشگاهِ کرنل)، بیش از دو دهه رویِ اعتبارسنجیِ روان‌سنجیِ این معیارها کار کرد — پژوهشی که در سالِ ۲۰۰۹ در مجلهٔ PLoS Medicine منتشر شد و نشان داد این خوشه از نشانه‌ها، از نظرِ آماری، از سوگِ عادی و از افسردگیِ اساسی قابلِ‌تفکیک است، نه فقط نسخهٔ شدیدترِ آن‌ها. پیش از این پژوهش‌ها، تردیدِ اصلیِ روان‌پزشکی این بود: نکند «تشخیص‌گذاری» رویِ سوگ، فرایندِ طبیعیِ انسانی را بیماری جا بزند؟

همین تردید باعث شد نسخهٔ ۲۰۱۳ِ DSM-5 این حالت را فقط در پیوستِ «نیازمندِ پژوهشِ بیشتر» بگنجاند، نه در فهرستِ رسمی. داده‌هایِ بیشتر — و بالاتر از همه، نشان‌دادنِ اینکه درمانِ اختصاصی برایِ این گروه اثرِ بهتری از درمانِ عمومیِ افسردگی دارد — راهِ رسمی‌شدنِ آن را در DSM-5-TR باز کرد.

تفاوتش با افسردگیِ اساسی

سوگ و افسردگی هم‌پوشانیِ واقعی دارند — در حدودِ یک‌پنجمِ داغداران، هر دو با هم دیده می‌شوند — اما محتوایشان فرق دارد. در سوگِ پیچیده، فکرها حولِ فردِ ازدست‌رفته می‌چرخند: دلتنگی، اشتغالِ ذهنی با نحوهٔ مرگ، حسِ ناتمام‌ماندنِ رابطه. در افسردگیِ اساسی، فکرها حولِ بی‌ارزشیِ خودِ فرد می‌چرخند — نه «او را از دست دادم»، که «من آدمِ بی‌ارزشی‌ام».

این تفاوت صرفاً نظری نیست؛ مسیرِ درمان را عوض می‌کند. کاترین شییر (دانشگاهِ کلمبیا، بنیان‌گذارِ مرکزِ سوگِ پیچیده)، در کارِ بالینیِ سال‌هایش نشان داد بیمارانی که با پروتکل‌هایِ استانداردِ افسردگی درمان می‌شوند اما در واقع سوگِ پیچیده دارند، اغلب بهبودِ ناقصی می‌گیرند — چون درمان، هدفِ اشتباهی را نشانه گرفته است.

درمانی که اختصاصاً برایِ همین ساخته شده

همان کاترین شییر، پروتکلی به‌نامِ درمانِ سوگِ پیچیده (Complicated Grief Treatment) طراحی کرد که مستقیماً بر بازگرداندنِ فرایندِ گیرکردهٔ سوگ تمرکز دارد، نه فقط کاهشِ نشانه‌هایِ افسردگی. در کارآزماییِ تصادفی‌شده‌ای که شییر و همکارانش در سالِ ۲۰۰۵ در مجلهٔ JAMA منتشر کردند، این پروتکل در مقایسه با روان‌درمانیِ بین‌فردیِ استاندارد، نرخِ پاسخِ درمانیِ به‌مراتب بالاتری داشت — یافته‌ای که بعدها در کارآزمایی‌هایِ بزرگ‌ترِ دیگر هم تکرار شد.

این پروتکل شاملِ بازگوییِ ساختاریافتهٔ داستانِ مرگ (نه برایِ آسیب‌زدنِ دوباره، بلکه برایِ کمک به مغز تا واقعیتِ فقدان را کاملاً پردازش کند)، و کارِ مشخص رویِ پیوندِ ادامه‌دار با فردِ ازدست‌رفته است — تفاوتِ اصلی‌اش با روان‌درمانیِ عمومی همین تمرکزِ دقیق است، نه شدتِ کار.

چه چیزی ریسک را بالا می‌برد

همه به یک اندازه در معرضِ سوگِ پیچیده نیستند. عواملی که پژوهش‌ها بارها به آن‌ها اشاره کرده‌اند: مرگِ ناگهانی، خشونت‌آمیز یا غیرِمنتظره؛ از دست‌دادنِ فرزند؛ رابطه‌ای که پیش از مرگ دوسوگرا بوده — هم‌زمان نزدیک و پرتعارض؛ وابستگیِ شدید به فردِ ازدست‌رفته پیش از فوت؛ و نبودِ شبکهٔ حمایتِ اجتماعیِ کافی در ماه‌هایِ پس از فقدان.

هیچ‌کدام از این عوامل به‌معنایِ «قطعاً اتفاق می‌افتد» نیست — فقط احتمال را بالا می‌برد. دانستنِ اینکه در یکی از این گروه‌هایِ پرخطر هستید، دلیلی است برایِ زودتر به فکرِ ارزیابی بودن، نه دلیلی برایِ نگرانیِ اضافه.

اگر این توصیف آشناست

اگر بیش از یک سال از فقدانی گذشته و همچنان اشتیاق و اشتغالِ ذهنیِ روزانه، کارکردِ زندگی‌تان را مختل می‌کند، این را با یک متخصص در میان بگذارید — نه چون چیزی «اشتباه» با شماست، که چون این یک وضعیتِ شناخته‌شده با درمانِ اثربخش است. تشخیص، برچسب نیست؛ نقشهٔ راه است.

این متن جایگزینِ ارزیابیِ بالینی نیست. اگر افکارِ آسیب به خود دارید، یا ناتوانی از خوردن، خوابیدن یا انجامِ کارهایِ پایه‌ای بیش از دو هفته ادامه داشته، همین امروز با یک متخصص تماس بگیرید. اورژانسِ اجتماعی: ۱۲۳

پرسش‌هایِ کوتاه

چند سال بعد از فقدان، دیگر اشتیاقِ شدید طبیعی نیست؟

عددِ سالِ ثابتی وجود ندارد؛ معیارِ اصلی شیبِ روند و کارکرد است، نه گذرِ زمانِ صرف. اگر بیش از یک سال گذشته و اشتیاقِ شدید هر روز کارکردِ زندگی‌تان — کار، روابط، مراقبت از خود — را همچنان مختل می‌کند، این را با یک متخصص در میان بگذارید. شدتِ اندوه به‌تنهایی معیارِ کافی نیست.

آیا اختلالِ سوگِ طولانی‌مدت با غمِ عادی که سال‌ها طول می‌کشد فرق دارد؟

بله. غمِ عادیِ طولانی‌مدت معمولاً موجی است — لحظاتی از آرامش و حتی خنده در فاصلهٔ موج‌ها ممکن است — و کارکردِ روزمره حفظ می‌شود. اختلالِ سوگِ طولانی‌مدت با اشتغالِ ذهنیِ پیوسته، مختل‌شدنِ جدیِ کارکرد، و فراتررفتن از هنجارِ فرهنگیِ خودِ فرد مشخص می‌شود — تفاوتی که تشخیصش کارِ یک متخصص است.

درمانِ اختصاصیِ سوگِ پیچیده با روان‌درمانیِ معمولِ افسردگی چه فرقی دارد؟

درمانِ افسردگیِ معمول روی بی‌ارزشیِ خودِ فرد و بازسازیِ شناختی تمرکز دارد. درمانِ اختصاصیِ سوگِ پیچیده مستقیماً رویِ خودِ فرایندِ گیرکردهٔ سوگ کار می‌کند — بازگوییِ ساختاریافتهٔ داستانِ مرگ برایِ کمک به پذیرشِ واقعیتِ آن، و کارِ مشخص رویِ پیوندِ ادامه‌دار با فردِ ازدست‌رفته. پژوهش نشان داده این تمرکزِ اختصاصی نتیجهٔ بهتری می‌دهد.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ سوگ و فقدان

برایِ کسی که عزیزی را از دست داده — چه هفته‌ی گذشته و چه سال‌ها پیش. اگر مرگ ناگهانی، خشونت‌آمیز یا خودخواسته بوده، این دوره می‌تواند کمک کند اما کافی نیست: آنجا نشانه‌هایِ آسیب هم در کارند و ترتیبِ درمان را باید با درمانگر تعیین کرد.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←