سوگِ مبهم: وقتی کسی هنوز هست، اما دیگر همان آدم نیست
بیشترِ آنچه دربارهٔ سوگ نوشته میشود، فرض میکند کسی مرده است. اما نوعِ دیگری از فقدان هست که نه تسلیتی برایش میآید و نه آیینی: کسی هنوز نفس میکشد، هنوز سرِ میزِ شام مینشیند یا صدایش در تماسِ تلفنی شنیده میشود — و در عینِ حال، آن آدمی که میشناختید دیگر آنجا نیست. این متن دربارهٔ همین سوگِ بینام است.
نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیامنور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
سوگی که تعریفِ رسمی ندارد
روانشناسِ خانواده، پائولین باس، در دههٔ هفتاد میلادی روی خانوادههایِ سربازانِ مفقودالاثر پژوهش میکرد و به مفهومی رسید که بعدتر نامش را سوگِ مبهم گذاشت: فقدانی که در آن مرزِ روشنی بینِ «هست» و «نیست» وجود ندارد. برخلافِ مرگ — که هرچقدر هم دردناک، یک واقعیتِ قطعی و تأییدشده است — سوگِ مبهم در نقطهای میماند که ذهن نمیتواند آن را ببندد.
باس دو نوعِ آن را از هم جدا کرد. نوعِ اول: غیابِ جسمی با حضورِ روانی — کسی از نظرِ فیزیکی نیست، اما در ذهنِ خانواده هنوز کاملاً حاضر است؛ مفقودالاثرها، یا فرزندی که مهاجرت کرده و رابطه قطع شده. نوعِ دوم، که این متن روی آن تمرکز میکند، برعکس است: حضورِ جسمی با غیابِ روانی — کسی همانجاست، قابلِلمس، قابلِدیدن، اما شخصیتی که میشناختید دیگر در دسترس نیست.
زوالِعقلِ پیشرفته نمونهٔ روشنِ این نوع است: بدنِ مادر همانجاست، اما زنی که قصه میگفت و اسمِ شما را بهیاد میآورد، رفته. اعتیادِ شدید نمونهٔ دیگری است: پسری که میشناختید در آن بدن زندگی میکند، اما تصمیمها و اولویتهایش را کسی دیگر گرفته. آسیبِ مغزیِ شدید، بیماریِ روانیِ حادِ درماننشده، و حتی قطعِرابطهٔ عمدیِ یک فرزند یا والد با خانواده، همه در همین دسته میگنجند.
چرا این سوگ از سوگِ معمول سختتر پردازش میشود
سه چیز آن را متفاوت میکند. اول، نبودِ تأییدِ اجتماعی. وقتی کسی میمیرد، مراسم برگزار میشود، دیگران تسلیت میگویند، و جامعه اجازهٔ سوگواری میدهد. وقتی مادرتان هنوز زنده است، هیچکس این اجازه را نمیدهد — و اگر بگویید «انگار مادرم را از دست دادهام»، معمولاً واکنشِ اطراف این است: «نگو این حرف را، او که هنوز هست.»
دوم، نوسانِ امید. در سوگِ معمول، واقعیت ثابت است و کار روی پذیرشِ آن پیش میرود. در سوگِ مبهم، واقعیت خودش نوسان میکند: یک روزِ خوب، پدرِ معتاد چند ساعت همانی میشود که بود، و امید دوباره زنده میشود — و فردا دوباره فرو میپاشد. این چرخه، بستنِ فرآیندِ سوگ را عملاً غیرِممکن میکند.
سوم، گناه از دو جهت. گناه از اینکه آرزو کنید تمام شود («کاش دیگر رنج نکشد» دربارهٔ کسی که هنوز کنارتان نفس میکشد، حسِ هولناکی دارد)، و گناه از اینکه هنوز امید داشته باشید، چون امیدِ بیپایه خودش را بارها میشکند. خیلی از کسانی که این تجربه را دارند، بینِ این دو گناه گیر میافتند و هیچکدام را با کسی در میان نمیگذارند.
چیزی که در ظاهر بیربط بهنظر میرسد: خشم و فرسودگی
خیلی از خانوادهها گزارش میدهند تحریکپذیری و خشمی دارند که خودشان هم از آن شرمندهاند — خشم به فردی که خودش بیمار یا قربانیِ اعتیاد است. این خشم منطقی است: بدن و ذهنِ شما هر روز برایِ رابطهای که دیگر آنطور که بود کار نمیکند انرژی میگذارد، بدونِ آنکه اجازهٔ ناراحتبودن از آن را داشته باشید — چون طرفِ مقابل «قربانی» است و شما «باید» بفهمید.
و همین، مستقیم به فرسودگیِ مراقب میرسد: کسی که سالها از والدینِ مبتلا به زوالِعقل مراقبت میکند، یا سالها در کنارِ همسرِ معتاد زندگی کرده، معمولاً نشانههایِ فرسودگیِ عمیق دارد — بدونِ آنکه هرگز فرصتِ سوگواریِ رسمی برایِ آنچه از دست داده باشد داشته باشد. سوگِ بهتعویقافتاده، دیر یا زود جایی از بدن بیرون میزند.
آنچه کمک میکند: تفکرِ «هماین، همآن»
مداخلهٔ اصلیِ باس این نیست که ابهام را حل کنید — چون در بیشترِ این موقعیتها نمیشود. مداخله این است که یاد بگیرید با ابهام زندگی کنید. بهجایِ اینکه مجبور باشید انتخاب کنید «او هست» یا «او نیست»، جمله میشود: هم هست، هم نیست. پدرم هم اینجاست و هم رفته. هر دو، همزمان، بدونِ اینکه یکی دیگری را باطل کند.
این تغییرِ زبان کوچک بهنظر میرسد، اما اثرش عملی است: وقتی دیگر مجبور نیستید بینِ دو واقعیتِ متناقض یکی را انتخاب کنید، انرژیای که صرفِ این کشمکش میشد آزاد میشود — برایِ سوگواریِ چیزی که واقعاً رفته (شخصیتِ قبلی، رابطهٔ قبلی) و همزمان برایِ مراقبت از چیزی که هنوز هست.
دومین چیزی که کمک میکند، بازتعریفِ رابطه است، نه رهاکردنِ آن. رابطه با پدرِ مبتلا به زوالِعقل دیگر رابطهٔ راهنماییگرفتن نیست؛ میتواند رابطهٔ نشستنِ آرام کنارِ او و شنیدنِ موسیقیِ قدیمی باشد. این بازتعریف شکست نیست — تطبیق است.
مرزی که باید گذاشت، حتی وقتی طرفِ مقابل بیمار است
یکی از سختترین بخشها برایِ خانوادههایِ درگیرِ اعتیاد یا بیماریِ روانیِ شدید، پذیرفتنِ این نکته است: همدلیداشتن با کسی، بهمعنایِ تحملِ هر رفتاری از او نیست. مرزگذاری دربارهٔ رفتارِ آسیبزا — حتی وقتی میدانید ریشهاش بیماری است — خیانت به او نیست؛ شرطِ ادامهدادنِ خودتان است.
اگر مراقبتِ روزمره از فردی با زوالِعقل، اعتیاد یا بیماریِ روانیِ شدید، خواب یا سلامتِ جسمیتان را ماههاست مختل کرده، یا اگر افکارِ آسیب به خود دارید، این وضعیت از حدِ تحملِ فردی گذشته و به کمکِ تخصصی نیاز دارد. اورژانسِ اجتماعی: ۱۲۳
پرسشهایِ کوتاه
چرا احساسِ گناه میکنم که گاهی آرزو میکنم این وضعیت تمام شود؟
چون این آرزو معمولاً دربارهٔ رنجِ خودتان نیست، دربارهٔ رنجِ او و پایانِ حالتِ نامشخص است — و ذهن این دو را از هم جدا نمیکند. آرزویِ پایانِ یک وضعیتِ فرساینده، آرزویِ مرگِ کسی نیست؛ نشانهٔ خستگیِ واقعی از یک فقدانِ طولانی و بیشکل است، نه نشانهٔ بیمحبتی.
چطور به دیگران بگویم دارم سوگِ کسی را میکشم که هنوز زنده است؟
دقیقاً با همین کلمهها شروع کنید: «میدانم عجیب بهنظر میرسد، ولی دارم سوگِ کسی را میکشم که هنوز زنده است.» کسی که این مفهوم را نشناسد، ممکن است اول گیج شود؛ توضیحِ کوتاهِ اینکه شخصیتِ او تغییر کرده، معمولاً واکنشِ همدلانهتری میگیرد تا سکوتکردن دربارهٔ آن.
آیا باید رابطه را کاملاً قطع کنم تا حالم بهتر شود؟
برایِ اغلب موقعیتها، نه — چون هدف نگهداشتنِ رابطه در شکلِ تازهاش است، نه پایاندادن به آن. استثنا زمانی است که رابطه شاملِ آسیبِ فعال یا خطرِ واقعی باشد؛ آنجا مرزگذاریِ جدی یا حتی فاصلهگرفتنِ موقت، خیانت به فرد نیست، محافظت از خودتان است.
دورهای مرتبط در گُدار
دورهٔ سوگ و فقدان
برایِ کسی که عزیزی را از دست داده — چه هفتهی گذشته و چه سالها پیش. اگر مرگ ناگهانی، خشونتآمیز یا خودخواسته بوده، این دوره میتواند کمک کند اما کافی نیست: آنجا نشانههایِ آسیب هم در کارند و ترتیبِ درمان را باید با درمانگر تعیین کرد.
شروعِ این دوره ←ادامهٔ این موضوع در گُدار
- بستهٔ سوگ و فقدان (دو جلسهٔ اول رایگان)
- جلسهٔ ۱ بستهٔ جایِ خالی — سوگ چیست و چه چیزی نیست
- جلسهٔ ۳ بستهٔ جایِ خالی — کارهایی که باید بشوند، وقتی هیچ توانی نیست
- جلسهٔ ۶ بستهٔ جایِ خالی — خشمی که کسی به زبان نمیآورد
- جلسهٔ ۷ بستهٔ جایِ خالی — پیوندی که میمانَد
- «پنج مرحلهی سوگ» از کجا آمد و چرا برایِ شما نوشته نشده بود
- دلتنگیِ مهاجرت اسمی ندارد — و دقیقاً به همین دلیل سنگینتر است
تازهترین مقالهها
- عشقِ یکطرفه: چرا اینقدر درد دارد و چطور میشود از آن گذشت؟
- استرس چیست و چگونه مدیریتش کنیم؟ از استرسِ مفید تا استرسِ مزمن
- همسرِ کنترلگر: نشانهها، روانشناسیِ پشتِ آن و مرزِ آزارِ روانی
- قهر و سکوت در رابطه: چرا ساکت میشویم، چه اثری دارد و چه کنیم؟
- چه زمانی باید به روانشناس مراجعه کرد؟ نشانهها و راهِ شروع