گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

کنارِ کسی که سوگوار است: راهنمایِ عملیِ آدم‌هایِ اطراف

دوستتان عزیزی را از دست داده و شما نمی‌دانید چه بگویید — می‌ترسید حرفِ اشتباه بزنید، پس یا سکوت می‌کنید یا جمله‌هایِ کلیشه‌ای تکرار می‌کنید. این متن برایِ شماست، نه برایِ خودِ سوگوار: راهنمایی دربارهٔ آنچه واقعاً کمک می‌کند.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱ مهر ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

چیزی که هفته‌هایِ اول اشتباه پیش می‌رود

هفتهٔ اول، خانه پر از آدم و غذا و پیام است. مشکل جایِ دیگری است: هفتهٔ چهارم، وقتی مراسم‌ها تمام شده و همه به زندگیِ خودشان برگشته‌اند، دقیقاً همان وقتی است که سوگوار بیشتر از هفتهٔ اول به همراهی نیاز دارد — چون شوکِ اولیه فروکش کرده و واقعیتِ فقدان تازه دارد جا می‌افتد.

این الگو تقریباً همه‌جا تکرار می‌شود: حمایت اوجش را در روزهایِ اول می‌زند و بعد به‌سرعت افت می‌کند، درست برخلافِ منحنیِ نیاز. اگر بخواهید یک کار را عوض کنید، همین است: پیام‌هایتان را در هفته‌هایِ دوم و سوم و چهارم هم ادامه بدهید، نه فقط در روزِ اول.

«اگر کاری خواستی بگو» چرا کار نمی‌کند

این جمله با نیتِ خوب گفته می‌شود، اما بارِ تصمیم‌گیری را رویِ دوشِ کسی می‌گذارد که کمترین انرژی را برایِ تصمیم‌گیری دارد. سوگوار باید هم فکر کند دقیقاً چه چیزی لازم دارد، هم جمعش کند که آن را بخواهد، هم بارِ خواستن را تحمل کند — سه کاری که درست در بدترین زمانِ ممکن از او خواسته می‌شود.

جایگزینِ عملی، پیشنهادِ مشخص است: «سه‌شنبه برایتان غذا می‌آورم، ساعتش خوب است؟» یا «فردا می‌آیم بچه را از مدرسه بیاورم»، به‌جایِ «اگر کاری بود بگو». پیشنهادِ مشخص را می‌شود راحت رد کرد؛ درخواستِ باز را نمی‌شود مطرح کرد.

چهار جمله که معمولاً بهتر است نگویید

«می‌دانم چه حسی داری.» حتی اگر فقدانِ مشابهی را تجربه کرده باشید، تجربهٔ سوگِ شما مالِ خودتان است، نه او. این جمله، بی‌آنکه بخواهد، توجه را از او به شما برمی‌گرداند.

«حداقل...» — حداقل رنج نکشید، حداقل بچه‌هایِ دیگری داری، حداقل عمرِ خوبی کرد. هر «حداقل»ی سعی می‌کند فقدان را کوچک کند تا تحمل‌پذیرتر شود؛ برایِ سوگوار، معمولاً اثرش برعکس است.

«همه‌چیز دلیلی دارد.» این جمله، حتی برایِ کسانی که باورِ مذهبیِ مشابهی دارند، در لحظهٔ حادِ سوگ اغلب آزاردهنده است — چون به‌جایِ همراهی، توضیحی تحمیل می‌کند که سوگوار از آن نخواسته.

«باید قوی باشی، برایِ بچه‌ها.» این جمله، بیشتر از آنکه کمک کند، به سوگوار می‌گوید احساسِ واقعی‌اش را پنهان کند — دقیقاً کاری که سوگِ سالم را کندتر می‌کند.

پس چه چیزی واقعاً کمک می‌کند

پرسیدنِ سؤالِ باز، نه راه‌حل‌دادن. «دلت می‌خواهد دربارهٔ او حرف بزنی؟» یا فقط «چطوری واقعاً؟» — و بعد گوش‌دادن، بدونِ عجله برایِ رساندنش به یک نتیجهٔ خوش.

گفتنِ اسمِ فردِ از دست‌رفته. خیلی از اطرافیان از ترسِ ناراحت‌کردنِ سوگوار، دیگر اسمِ او را نمی‌آورند — و همین سکوت این پیام را می‌رساند که انگار او هرگز نبوده. اکثرِ سوگواران، برخلافِ تصورِ رایج، از شنیدنِ اسمِ عزیزِ از دست‌رفته آرامش می‌گیرند، نه ناراحتی.

به‌یادداشتنِ تاریخ‌ها. سالگرد، تولد، اولین عیدِ بدونِ او — یک پیامِ کوتاه در آن روزها («امروز به یادش بودم») معمولاً بیشتر از هر جملهٔ دیگری ارزش دارد.

وقتی خودِ شما هم غمگین‌اید

گاهی فردی که از دست رفته، به شما هم نزدیک بوده — همکارِ مشترک، یا دوستِ خانوادگی. اینجا وسوسه‌ای هست که سوگِ خودتان را کنار بگذارید تا فقط برایِ او باشید. اما تظاهر به بی‌غمی، رابطه را طبیعی نمی‌کند؛ فاصله می‌اندازد. گفتنِ صریح — «من هم خیلی دلم برایش تنگ شده، و هم می‌خواهم کنارِ تو باشم» — هر دو واقعیت را با هم نگه می‌دارد و اجازه می‌دهد سوگ را با هم، نه موازیِ هم، تجربه کنید.

کارهایِ عملی، بیشتر از حرف‌هایِ خوب

معمولاً بیشتر از حرفِ درست، به کارِ مشخص نیاز است. غذایی که نیاز به گرم‌کردن دارد نه پخت‌وپز، نه یک ظرفِ یک‌بارمصرف که برگرداندنش هم بارِ اضافه باشد. رساندنِ بچه‌ها به مدرسه برایِ چند هفته. پرکردنِ فرم‌هایِ اداریِ مرگ — که در هفته‌هایِ اول، بارِ شناختیِ سنگینی روی سوگوار می‌گذارند. حتی فقط نشستن و انجام‌دادنِ کارهایِ خانه بدونِ اینکه از او خواسته باشید کجا چه چیزی است.

و یک نکتهٔ عملیِ کوچک: اگر پیشنهادتان رد شد، دلخور نشوید و دوباره نپرسید «مطمئنی؟». فقط بگویید «باشد، اگر نظرت عوض شد بگو» و بعداً دوباره — با فاصله، نه فوری — پیشنهادِ دیگری بدهید.

مرزِ خودتان: فرسودگیِ همراهی هم واقعی است

همراهیِ طولانی‌مدت با کسی که سوگوار است، خودش هزینه دارد — خستگیِ عاطفی، حسِ درماندگی از اینکه هیچ‌کاری «کافی» نیست. اگر خودتان دارید فرسوده می‌شوید، این نشانهٔ ضعف نیست؛ نشانهٔ این است که همراهیِ واقعی، کارِ سبکی نیست. مراقبت از خودتان — حتی گفتنِ «امروز توان ندارم، فردا زنگ می‌زنم» — شما را از میدان بیرون نمی‌برد؛ برایِ ماندنِ بلندمدت لازم است.

پرسش‌هایِ کوتاه

بعد از چند وقت دیگر نباید دربارهٔ فقدان حرف بزنم که یادش نیاورم؟

این ترسِ رایج، معمولاً برعکسِ چیزی است که واقعاً کمک می‌کند. فردِ سوگوار به‌ندرت فقدان را فراموش می‌کند تا شما «یادش بیندازید»؛ او دائم با آن زندگی می‌کند. پرسیدنِ محترمانه دربارهٔ آن، حتی ماه‌ها بعد، معمولاً حسِ دیده‌شدن می‌دهد، نه یادآوریِ دردِ فراموش‌شده.

اگر گریه کند و ندانم چه بگویم، باید چه کار کنم؟

لازم نیست چیزی بگویید که مشکل را حل کند — چون قرار نیست حل شود. نشستنِ ساکت کنارش، دستی روی شانه، یا فقط گفتنِ «همین‌جا هستم»، معمولاً از هر جمله‌ای که تلاش کند غم را کوچک یا توجیه کند، مؤثرتر است.

دوستم بعد از فقدان دیگر مثلِ قبل نیست — این طبیعی است؟

بله، تقریباً همیشه. فقدانِ بزرگ، آدم را عوض می‌کند؛ انتظارِ بازگشتِ دقیقِ همان شخصیتِ قبلی، هم برایِ شما و هم برایِ او واقع‌بینانه نیست. دوستیِ شما می‌تواند ادامه پیدا کند، اما شاید لازم باشد نسخهٔ تازه‌ای از او را بشناسید، نه نسخهٔ پیش از فقدان را طلب کنید.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ سوگ و فقدان

برایِ کسی که عزیزی را از دست داده — چه هفته‌ی گذشته و چه سال‌ها پیش. اگر مرگ ناگهانی، خشونت‌آمیز یا خودخواسته بوده، این دوره می‌تواند کمک کند اما کافی نیست: آنجا نشانه‌هایِ آسیب هم در کارند و ترتیبِ درمان را باید با درمانگر تعیین کرد.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←