گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

به تدریج ما خاموش می‌شویم

اگر انگیزه‌هایتان را کم‌کم از دست داده‌اید، اگر دیگر چیزی برایتان مهم نیست و فکر می‌کنید فقط آرام‌تر شده‌اید، این متن برایِ شماست. کسی ناگهان خاموش نمی‌شود. اول دعوتی را رد می‌کنیم چون خسته‌ایم، بعد عادتی را کنار می‌گذاریم چون وقت نیست، بعد انتظارهایمان را پایین می‌آوریم چون «واقع‌بین شده‌ایم». و یک روز می‌بینیم زندگی آرام‌تر است: دعوایِ کمتر، هیجانِ کمتر، میلِ کمتر. این را «پختگی» می‌نامیم، اما گاهی آنچه رخ داده آرام‌شدن نیست؛ خاموش‌شدن است. این متن می‌گوید فرقشان چیست، خاموشی از کجا شروع می‌شود و چطور می‌شود به‌تدریج برگشت.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیام‌نور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱۰ مهر ۱۴۰۵

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

آرام‌تر شده‌ام، یا خاموش؟

نشانه‌هایشان شبیه‌اند و به همین دلیل فریبنده‌اند: دعوایِ کمتر، شورِ کمتر، اشتیاقِ کمتر به آدم‌ها و برنامه‌ها، و یک جمله‌یِ تکراریِ درونی: «الان همین‌طور هم خوب است». آدمِ آرام هم همین را می‌گوید. تفاوت در این است که آرامش هنوز ظرفیتِ حس‌کردن را نگه می‌دارد، و خاموشی آن را کم می‌کند.

یک محکِ ساده: اگر خبرِ خوبی بشنوید یا آدمی که دوستش دارید از در وارد شود، چیزی در شما روشن می‌شود؟ و اگر خبرِ بدی برسد، چیزی تکان می‌خورد؟ آرامش یعنی ناخوشایندها کم‌اثرتر شده‌اند و خوشایندها همان‌اند؛ خاموشی یعنی هر دو کم‌اثر شده‌اند.

خاموشی از کجا شروع می‌شود

خاموشی معمولاً رویداد ندارد؛ زنجیره‌ای از عقب‌نشینی‌هایِ کوچک و موجه است: دعوتی که رد می‌کنیم چون خسته‌ایم، تمرینی که یک هفته جا می‌ماند، رؤیایی که «فعلاً» کنار می‌گذاریمش. هر کدام به‌تنهایی قابلِ دفاع است، و همین باعث می‌شود مجموعشان را نبینیم.

ما هر روز با دیروز مقایسه می‌کنیم، نه با دو سال پیش. تغییرِ آهسته از چشمِ خودمان پنهان می‌ماند، همان‌طور که رشدِ بچه‌ای را که هر روز می‌بینیم متوجه نمی‌شویم. گاهی یک عکسِ قدیمی یا حرفِ یک نفرِ نزدیک اولین کسی است که فرق را نشان می‌دهد.

فرقِ آرامش و خاموشی در عمل

در آرامش هنوز کنجکاوید، چیزی هست که برایش زود بیدار شوید، دلتنگ می‌شوید، حسرت می‌خورید و خنده‌یِ واقعی دارید. در خاموشی روزها شبیهِ هم‌اند، کارها از سرِ وظیفه انجام می‌شوند، دلتنگی و هیجان هر دو کم‌رنگ‌اند، و آینده چیزی نیست که جلب کند.

یک تمایزِ دقیق‌تر: «خواستن» با «لذت‌بردن» یکی نیست (برریج و رابینسون). پژوهش‌هایِ افسردگی (ترِدوی و زالد ۲۰۱۱) نشان می‌دهد کاهشِ «خواستن»، یعنی انگیزه‌یِ شروع و صرفِ تلاش، اغلب برجسته‌تر از کاهشِ «لذت‌بردن» است. به همین دلیل ممکن است هنوز از چیزی لذت ببرید و دیگر دنبالش نروید. همین‌جاست که آدم خودش را «آرام» می‌بیند.

چهار مسیرِ رایج به خاموشی

فرسودگی: ماسلاچ سه مؤلفه برایش می‌شمارد: خستگیِ مفرط، بدبینی یا فاصله‌یِ هیجانی، و کاهشِ احساسِ کارآمدی. «فاصله‌یِ هیجانی» همان خاموشی است. افسردگیِ خفیف و پایدار: خلقِ پایین یا بی‌علاقگی که بیشترِ روزها دست‌کم دو سال ادامه دارد؛ این‌جا فرد می‌گوید «من همیشه همین‌طور بوده‌ام» و آن را شخصیتِ خود می‌داند.

ناامیدیِ آموخته: ماییر و سلیگمن (۲۰۱۶) نشان دادند انفعال پاسخِ پیش‌فرضِ مغز به شرایطِ بی‌کنترل است و آنچه باید آموخته شود «کنترل‌داشتن» است. وقتی سال‌ها تلاش در کار، رابطه یا یک نظامِ ناکارآمد بی‌اثر دیده شود، ذهن یاد می‌گیرد که «چرا تلاش؟». و ضربه، سوگ یا دارو: بی‌حسی پس از فقدان یا ضربه واکنشی محافظ است، و برخی داروهایِ ضدافسردگی ممکن است «کُندیِ هیجانی» بسازند؛ آن را با پزشک در میان بگذارید و دارو را خودسرانه قطع نکنید.

چرا خودمان به آن «آرامش» می‌گوییم

چون خاموشی دردِ لحظه را کم می‌کند. وقتی از هیجانِ ناخوشایند دور می‌شویم، معمولاً هیجانِ خوشایند هم محدود می‌شود؛ چراغ‌ها یک‌جا خاموش می‌شوند، نه یکی‌یکی. مقاله‌یِ «ذهن‌آگاهی، آرام‌سازی نیست» نشان می‌دهد چرا کم‌حسی با آرامش یکی نیست.

اجتماع هم به ما کمک می‌کند خاموشی را تأیید کنیم: «واکنشی نیست»، «پخته شده»، «کم‌توقع است». و ترس هم هست: اگر دوباره بخواهم و نشود، چه؟ کم‌خواستن امن‌تر است. اما بهای این امنیت، دنیایی است که هر روز کوچک‌تر می‌شود.

انگیزه اول می‌آید یا عمل؟

رایج‌ترین دامِ این وضعیت منتظرماندن برایِ برگشتِ انگیزه است. اما پژوهشِ «فعال‌سازیِ رفتاری» نشان می‌دهد ترتیب اغلب برعکس است: عمل، حتی کوچک و بی‌میل، حالِ بهتر و بعد میل می‌آورد. جیکوبسون و همکاران (۱۹۹۶) نشان دادند فعال‌سازیِ رفتاری به‌تنهایی در افسردگی با درمانِ شناختی-رفتاریِ کامل برابری می‌کند، و دیمیدجیان و همکاران (۲۰۰۶) در افسردگیِ شدیدتر اثرش را قابل‌مقایسه با دارو گزارش کردند.

یعنی راهِ بیرون‌آمدن از «تمایل» شروع نمی‌شود؛ از یک برنامه‌یِ کوچک شروع می‌شود. اگر تا الان با خودتان می‌گفته‌اید «وقتی حالش را داشتم»، این معنایش را عوض می‌کند: حال را عمل می‌سازد.

سه کارِ کوچک برایِ شروعِ بازگشت

۱) «فهرستِ روشن‌ها»: ده کار، آدم یا جا که قبلاً به شما انرژی می‌داد بنویسید، حتی اگر الان بی‌اثر به‌نظر برسد. ۲) «پنج دقیقه‌یِ ثابت»: هر روز، سرِ ساعتی مشخص، یکی از آن‌ها را پنج دقیقه انجام دهید؛ قاعده این است که میل داشته باشید یا نه، انجامش می‌دهید و تمام. ۳) «ثبتِ قبل و بعد»: پیش و پس از هر بار، حالتان را از ۰ تا ۱۰ نمره بدهید تا ببینید عمل اثر دارد، نه فقط حس.

خواب، نورِ روز و حرکتِ سبک را قربانی نکنید؛ زیربنایِ همه‌چیزند. و یک تماسِ انسانیِ کوتاه در روز، حتی یک پیام، را به برنامه اضافه کنید. این مهارت‌ها در جلسه‌یِ نقشه‌برداریِ فعالیت‌هایِ دورهٔ درمانِ افسردگی و جلسه‌یِ «استراحتِ واقعی» در دورهٔ فرسودگی تمرین می‌شوند.

پیش از اینکه خودتان را مقصر بدانید

بی‌انگیزگی تنبلی نیست؛ مقاله‌یِ «اهمال‌کاری، تنبلی نیست» ریشه‌یِ هیجانیِ آن را شرح می‌دهد. و همیشه روانی هم نیست: کم‌کاریِ تیروئید، کم‌خونی یا کمبودِ آهن، اختلالاتِ خواب (مثل آپنه) و بیماری‌هایِ مزمن می‌توانند خستگی و بی‌انگیزگی بسازند. اگر چند ماه است حالتان همین است، آزمایش‌هایِ پایه را با پزشک مطرح کنید.

این به‌معنایِ «پس تقصیرِ بدن است» نیست؛ یعنی پیش از قضاوت دربابِ شخصیتتان، علتِ قابل‌درمان را کنار بگذارید.

کِی کمکِ حرفه‌ای لازم است

دو پرسشِ غربالگری که در پژوهش‌ها (کرونکه و همکاران ۲۰۰۳) به‌کار می‌رود: طیِ دو هفته‌یِ اخیر، چقدر علاقه یا لذت از کارها کم شده؟ و چقدر احساسِ غم یا ناامیدی داشته‌اید؟ این ابزارِ تشخیص نیست، فقط اگر پاسخ‌هایتان بالا بود نشانه‌ای است که ارزیابیِ حرفه‌ای را جدی بگیرید.

اگر بیش از دو هفته ادامه دارد، کار یا رابطه‌تان را مختل کرده، یا ناامیدی هست، با درمانگر صحبت کنید؛ درمان‌هایِ فعال‌سازیِ رفتاری، شناختی-رفتاری و ACT برایِ این وضعیت پژوهش دارند. دوره‌هایِ گُدار مکملِ درمان‌اند، نه جایگزینِ آن. و اگر فکرِ آسیب به خود دارید، فوراً با اورژانسِ اجتماعی (۱۲۳) یا خطِ مشاورهٔ بهزیستی (۱۴۸۰) تماس بگیرید.

پرسش‌هایِ کوتاه

فرقِ آرام‌شدن با بی‌حسیِ هیجانی چیست؟

در آرامش، ناخوشایندها کم‌اثرتر می‌شوند ولی هنوز می‌توانید ذوق، دلتنگی و کنجکاوی حس کنید. در بی‌حسیِ هیجانی هر دو سو کم‌رنگ می‌شوند: نه چیزی آزارتان می‌دهد و نه چیزی شما را روشن می‌کند. یک محک: اگر خبرِ خوب یا حضورِ آدمی دوست‌داشتنی چیزی در شما بیدار نکند، احتمالاً آنچه می‌بینید خاموشی است نه آرامش.

اگر غمِ خاصی ندارم ولی هیچ‌چیز برایم جذاب نیست، یعنی مشکلی دارم؟

از دست‌دادنِ علاقه و لذت یکی از دو نشانه‌یِ اصلیِ افسردگی است، حتی بدونِ غمِ آشکار. اگر بیش از دو هفته ادامه دارد یا کارکردتان را آسیب زده، ارزیابیِ حرفه‌ای لازم است؛ این برچسب‌زدن نیست، بررسیِ دلایلِ قابل‌درمان است، مثل فرسودگی، افسردگیِ پایدار یا علل‌های بدنی.

آیا باید منتظر بمانم تا انگیزه برگردد؟

معمولاً نه. پژوهش‌هایِ فعال‌سازیِ رفتاری نشان می‌دهند عمل، حتی کوچک و بی‌میل، اغلب پیش از انگیزه می‌آید و حال را بهتر می‌کند. به‌جایِ انتظار، یک کارِ پنج‌دقیقه‌ایِ ثابت و مشخص انتخاب کنید، انجامش دهید و اثرش را بنویسید. اگر پس از چند هفته تغییری نبود، با درمانگر صحبت کنید.

دوره‌ای مرتبط در گُدار

دورهٔ درمانِ افسردگی

برایِ کسی که خلقِ پایین، بی‌انگیزگی یا بی‌لذتی هفته‌هاست ادامه دارد و روزمرگی را سنگین کرده. اگر این حالت واکنش به یک فقدانِ مشخص است، دورهٔ «سوگ و فقدان» ممکن است نقطهٔ شروعِ دقیق‌تری باشد.

شروعِ این دوره ←

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

هم‌رسانی:تلگرامواتساپ

← همهٔ مقاله‌ها

اگر گُدار را دنبال می‌کنید، آن را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید تا مطالبش را در جست‌وجو بیشتر ببینید.

گُدار را به منابعِ ترجیحیِ گوگل اضافه کنید
ورود به اپِ گُدار ←