اختلالاتِ خلقی: خانوادهای که افسردگی و دوقطبی هردو در آناند
«خلقی» در زبانِ بالینی به یک چیز اشاره دارد: حالتِ هیجانیِ پسزمینهای که رنگِ کلیِ روزها را میسازد. همهی ما خلقِ بالا و پایین را تجربه میکنیم. اختلالاتِ خلقی زمانی مطرح میشوند که این نوسان یا در یک جهت — پایین — گیر میکند، یا به شکلِ دورهای بینِ دو قطبِ افراطی نوسان میکند. این متن چهار تشخیصِ اصلیِ این خانواده را از هم جدا میکند.
نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی · عضو هیات علمی دانشگاه پیامنور · دانشیار روانشناسی سلامت · انتشار: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
چرا «خلقی» عنوانِ خانواده است
اختلالاتِ خلقی زیرِ یک سقفِ مشترک قرار میگیرند چون همه، اختلالی در تنظیمِ خلقوخو در طولِ زماناند — نه یک احساسِ گذرا، که یک الگویِ ماندگار. آنچه این خانواده را از اضطراب جدا میکند، محورِ اصلیِ رنج است: در اضطراب، محور ترس و پیشبینیِ خطر است؛ در اختلالاتِ خلقی، محور خودِ خلق و انرژی است.
چهار عضوِ اصلیِ این خانواده — که هرکدام معیارهایِ زمانیِ متفاوتی دارند — عبارتاند از افسردگیِ اساسی، افسردگیِ مزمنِ خفیفتر (دیستایمیا)، دوقطبیِ نوعِ اول و دوقطبیِ نوعِ دوم.
دو چهرهی افسردگیِ بالینی
اختلالِ افسردگیِ اساسی (MDD) با دورههایِ مشخص شناخته میشود: دستِکم دو هفتهی پیاپی با خلقِ افسرده یا بیعلاقگیِ فراگیر، بههمراهِ تغییر در خواب، اشتها، انرژی، تمرکز یا احساسِ ارزش. ویژگیِ کلیدیاش دورهایبودن است — میآید، شدید است، و در بسیاری از موارد با درمان یا حتی خودبهخود فروکش میکند.
اختلالِ افسردگیِ مداوم (دیستایمیا) چهرهی دیگری دارد: شدتش معمولاً کمتر از یک دورهی اساسی است، اما مزمنتر — دستِکم دو سال خلقِ افسرده در بیشترِ روزها. کسی با این الگو ممکن است هرگز نگوید «افسردهام»، چون هیچ نقطهی مقایسهای برایِ حالتِ «معمولیِ» بهتر ندارد؛ این حالت آنقدر طولانی بوده که بهنظرش شخصیتِ خودش میرسد، نه یک وضعیتِ قابلِدرمان.
دوقطبی: نوسانی که دو جهت دارد
اختلالِ دوقطبی با افسردگیِ ساده فرق دارد، چون خلق تنها در یک جهت گیر نمیکند — بینِ دورههایِ افسردگی و دورههایِ خلقِ بالا (شیدایی یا نیمهشیدایی) نوسان میکند.
نوعِ اول (Bipolar I) با دستِکم یک دورهی شیدایی مشخص میشود — افزایشِ چشمگیرِ انرژی و فعالیت، نیازِ کمتر به خواب، پرحرفی، افکارِ شتابان و گاه تصمیمهایِ پرخطر، بهشدتی که معمولاً کارکردِ فرد را مختل میکند یا بستری لازم میشود.
نوعِ دوم (Bipolar II) شیدایی به آن معنا ندارد؛ بهجایش دورههایِ «نیمهشیدایی» دارد — خلقِ بالا و انرژیبخش، اما خفیفتر و کوتاهتر از شیدایی، که معمولاً کارکردِ روزمره را از بین نمیبرد و حتی گاهی مولد بهنظر میرسد. به همین دلیل، نوعِ دوم اغلب سالها فقط با «افسردگیِ عودکننده» اشتباه گرفته میشود — چون دورههایِ نیمهشیدایی، برخلافِ دورههایِ افسردگی، بهندرت کسی را به مراجعه میرسانند.
چرا این تفکیک برایِ درمان تعیینکننده است
این تفکیک صرفاً اسمگذاری نیست. برخی داروهایِ ضدِافسردگی، وقتی بدونِ شناساییِ الگویِ دوقطبی تجویز شوند، میتوانند دورهی نیمهشیدایی یا شیدایی را تحریک کنند. به همین دلیل، پرسیدنِ دقیق دربابِ سابقهی دورههایِ خلقِ بالا — نه فقط افسردگی — بخشِ استانداردِ هر ارزیابیِ خلقیِ جدی است.
و اینجا نکتهای است که خودسنجی نمیتواند تأمینش کند: کسی که در دلِ یک دورهی نیمهشیدایی است، معمولاً حالش را مشکل نمیبیند؛ میبیند که پرانرژی، خلاق و کارآمد است. تشخیصِ این الگو تقریباً همیشه به گزارشِ فردِ نزدیک یا مرورِ دقیقِ سابقه با متخصص نیاز دارد.
مرزِ بینِ نوسانِ طبیعی و اختلال
همهی ما روزهایِ خلقِ پایین یا لحظاتِ پرانرژی داریم؛ این طبیعیست. آنچه بهسمتِ اختلالِ خلقی اشاره میکند، سه چیز است: مدت (خلقِ افسرده که هفتهها تداوم دارد، یا خلقِ بالایی که چند روزِ متوالی و بهوضوح غیرِمعمول است)، گستردگی (اثر روی خواب، اشتها، تمرکز و رابطهها همزمان) و افتِ کارکرد (کاری که رها میشود، تصمیمی که پشیمانی میآورد).
و نکتهای که این حوزه را از بسیاری دیگر جدا میکند: در دوقطبی، خودِ فرد اغلب بدترین قاضیِ وضعیتش است — چون دورهی خلقِ بالا از درون، مشکل حس نمیشود.
این متن معرفیِ آشناکننده است، نه ابزارِ تشخیص. تفکیکِ افسردگیِ اساسی از دیستایمیا و بهویژه از دوقطبی، تخصصیترین بخشِ ارزیابیِ خلقی است و اشتباه در آن پیامدِ درمانی دارد — این تنها با ارزیابیِ روانپزشک یا روانشناسِ بالینی ممکن است. اگر فکرِ آسیبرساندن به خود دارید، همین حالا با اورژانسِ اجتماعی ۱۲۳ تماس بگیرید.
پرسشهایِ کوتاه
چرا دوقطبیِ نوعِ دوم اینقدر دیرتر از افسردگیِ ساده تشخیص داده میشود؟
چون دورههایِ نیمهشیدایی، برخلافِ دورههایِ افسردگی، بهندرت کسی را به مراجعه میرسانند — در آن دورهها فرد معمولاً پرانرژی، خلاق و حتی خوشحال بهنظر میرسد، نه رنجور. اغلب فقط دورههایِ افسردگی گزارش میشوند و دورههایِ خلقِ بالا یا اصلاً به یاد نمیآیند یا جزوِ «روزهایِ خوبِ عادی» حساب میشوند، تا اینکه ارزیابیِ دقیقتر یا گزارشِ فردِ نزدیک، الگویِ کامل را آشکار کند.
دیستایمیا با افسردگیِ خفیف چه فرقی دارد؟
تفاوتِ اصلی، مدت است، نه لزوماً شدت. افسردگیِ اساسی — حتی نوعِ خفیفش — دورهای است: با شروع و پایانِ نسبتاً مشخص. دیستایمیا مزمن است: دستِکم دو سال خلقِ افسرده در بیشترِ روزها، بدونِ دورهی روشنِ بهبود. همین مزمنبودن است که گاهی باعث میشود فرد آن را اصلاً «افسردگی» نبیند، بلکه بخشی از شخصیتِ خودش بداند.
اگر فقط افسردگی دارم و هیچوقت خلقِ بالا نداشتهام، چرا باید دربابِ دوقطبی بدانم؟
چون در ارزیابیِ اولیهی افسردگی، پرسش دربابِ سابقهی دورههایِ خلقِ بالا بخشِ استاندارد است — نه چون همهی افسردگیها دوقطبیاند، بلکه چون تجویزِ برخی داروهایِ ضدِافسردگی بدونِ شناساییِ الگویِ دوقطبیِ احتمالی، میتواند خطرِ تحریکِ یک دورهی خلقِ بالا را افزایش دهد. دانستنِ این تمایز، حتی برایِ کسی که مطمئن است فقط افسردگی دارد، به دقتِ ارزیابیِ اولیه کمک میکند.
دورهای مرتبط در گُدار
دورهٔ درمانِ افسردگی
برایِ کسی که خلقِ پایین، بیانگیزگی یا بیلذتی هفتههاست ادامه دارد و روزمرگی را سنگین کرده. اگر این حالت واکنش به یک فقدانِ مشخص است، دورهٔ «سوگ و فقدان» ممکن است نقطهٔ شروعِ دقیقتری باشد.
شروعِ این دوره ←ادامهٔ این موضوع در گُدار
تازهترین مقالهها
- عشقِ یکطرفه: چرا اینقدر درد دارد و چطور میشود از آن گذشت؟
- استرس چیست و چگونه مدیریتش کنیم؟ از استرسِ مفید تا استرسِ مزمن
- همسرِ کنترلگر: نشانهها، روانشناسیِ پشتِ آن و مرزِ آزارِ روانی
- قهر و سکوت در رابطه: چرا ساکت میشویم، چه اثری دارد و چه کنیم؟
- چه زمانی باید به روانشناس مراجعه کرد؟ نشانهها و راهِ شروع