گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

آن‌ها رفتند و شما ماندید: سوگی که اسمی ندارد

هر چند ماه یک بار یک خداحافظی. فرودگاه، یا این روزها بیشتر یک تماسِ تصویری و یک عکس از شهری که هرگز ندیده‌اید. هر بار می‌گویید خوشحالم برایش — و راست می‌گویید. و هر بار چیزی ته‌نشین می‌شود که اسمش را نمی‌دانید و به کسی هم نمی‌گویید، چون به‌نظر می‌رسد حقِ ناراحت‌بودن ندارید.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی

چرا این سوگ دیده نمی‌شود

اگر «سوگِ مهاجرت» را جست‌وجو کنید، ده‌ها متن پیدا می‌شود — و تقریباً همه‌شان دربارهٔ کسی است که رفته: دلتنگی‌اش، غربتش، افسردگیِ پس از مهاجرت. این متن‌ها لازم‌اند. اما یک طرفِ ماجرا را کامل جا انداخته‌اند.

برای کسی که می‌ماند، اتفاقی افتاده که همهٔ مؤلفه‌های سوگ را دارد و هیچ‌یک از نشانه‌های بیرونی‌اش را: کسی از زندگیِ روزمره‌تان حذف شده، رابطه‌ای که سال‌ها ساختید ماهیتش عوض شده، و شبکهٔ حمایتی‌ای که در سخت‌ترین روزها به آن تکیه می‌کردید نازک‌تر شده.

روان‌شناسی برای این حالت اصطلاحی دارد: سوگِ به‌رسمیت‌شناخته‌نشده — فقدانی که جامعه آن را فقدان نمی‌شمارد، پس نه مراسمی دارد، نه تسلیتی، نه اجازه‌ای برای بیانِ آشکار. کسی نمی‌آید بگوید متأسفم. خودتان هم به خودتان نمی‌گویید.

و یک لایهٔ اضافه: او که نمرده. هر روز در دسترس است، عکس می‌گذارد، پیام می‌دهد. همین دردِ ماجرا را پیچیده می‌کند، چون هم اجازهٔ سوگواری نمی‌دهد و هم فقدان را تمام نمی‌کند.

چهار چیزی که هم‌زمان اتفاق می‌افتد

۱. فرسایشِ تدریجیِ شبکهٔ اجتماعی. این یکی از همه ملموس‌تر است و کمتر از همه به آن فکر می‌شود. آدم‌هایی که سال‌ها طول کشید تا با آن‌ها به این حد از راحتی برسید، جایگزینِ سریع ندارند. و در سی‌وچند سالگی، ساختنِ دوستیِ تازه نه غیرممکن است و نه شبیهِ بیست سالگی.

۲. زیرِ سؤال رفتنِ تصمیمِ خودتان. هر رفتنی، بی‌آنکه کسی قصدش را داشته باشد، پرسشی را در شما فعال می‌کند: «پس من چرا مانده‌ام؟» و این پرسش، هر بار که تکرار می‌شود، کمی بیشتر از جنسِ قضاوت می‌شود تا کنجکاوی.

۳. حسادت — و شرمی که پشتش می‌آید. لحظه‌ای که عکسِ خیابانِ تمیز و پارکِ سرسبز را می‌بینید و چیزی در شما تیر می‌کشد. بعد بلافاصله لایهٔ دوم می‌آید: «چقدر آدمِ بدی‌ام که به دوستم حسادت می‌کنم.» این لایهٔ دوم معمولاً از خودِ حسادت آزاردهنده‌تر است.

۴. تغییرِ نامحسوسِ خودِ رابطه. تماس‌ها کوتاه‌تر می‌شوند، نه از بی‌مهری، از بی‌موضوعی. زندگی‌های روزمره‌تان دیگر هم‌پوشانی ندارند. و بعد از مدتی، پیام‌ها به تبریکِ مناسبت‌ها تقلیل پیدا می‌کند.

چرا حسادت نشانهٔ بدجنسی نیست

این را جدا می‌نویسم چون بیشترین بارِ شرم را دارد و اغلب اشتباه فهمیده می‌شود.

حسادت در چنین موقعیتی معمولاً دربارهٔ آن آدم نیست؛ دربارهٔ امکانی است که او دارد و شما ندارید. شما آرزو نمی‌کنید او آنجا نباشد — آرزو می‌کنید آن گزینه برای شما هم باز بود. این دو حسِ کاملاً متفاوت‌اند، و خلطشان است که شرم می‌سازد.

یک آزمونِ ساده: از خودتان بپرسید «اگر خبر بدی برایش بیاید، خوشحال می‌شوم؟» جوابِ تقریباً همیشگی «نه، اصلاً» است. همین جواب نشان می‌دهد آنچه دارید بدخواهی نیست؛ حسرت است. و حسرت، هیجانی است که آدم حق دارد داشته باشد.

کاری که با آن می‌شود کرد هم فرق دارد. بدخواهی را باید مهار کرد؛ حسرت را باید خواند — چون به چیزی اشاره می‌کند که برایتان مهم است. اگر آنچه در عکسِ او تیرتان می‌کشد آرامش و امنیت است، حسرتتان دارد از نیازِ شما به امنیت حرف می‌زند، نه از رقابت با او.

پنج کاری که کمک می‌کند

۱. اسمش را بگذارید. بیشترِ رنجِ این وضعیت از بی‌نام بودنش می‌آید. همین که به خودتان بگویید «این یک فقدان است و من در حالِ سوگم»، چیزی را جابه‌جا می‌کند: از «چه مرگم است؟» به «چه اتفاقی برایم افتاده؟». پرسشِ دوم جواب دارد.

۲. رابطه را بازتعریف کنید، نه اینکه تظاهر کنید عوض نشده. رابطهٔ راه‌دور همان رابطهٔ قبلی نیست و تلاش برای حفظِ همان شکل، هر دو طرف را خسته می‌کند. به‌جای انتظارِ تماس‌های خودجوش، یک قرارِ منظم بگذارید — حتی ماهی یک‌بار، ولی ثابت. رابطه‌های راه‌دوری که دوام می‌آورند، معمولاً آن‌هایی‌اند که ساختار دارند، نه آن‌هایی که احساسشان بیشتر است.

۳. برای ساختنِ شبکهٔ تازه عمداً وقت بگذارید. این تلخ‌ترین توصیهٔ این متن است چون تصنعی به‌نظر می‌رسد. اما در سی‌وچند سالگی دوستی از دلِ تکرار می‌آید نه از دلِ اتفاق: یک کلاس، یک گروهِ ورزشی، یک کارِ داوطلبانه — هر جایی که هفته‌به‌هفته آدم‌های ثابتی را ببینید. کیفیت بعداً می‌آید؛ اول باید تکرار باشد.

۴. با پرسشِ «چرا من مانده‌ام» تعیینِ تکلیف کنید. این پرسش تا وقتی بی‌جواب بماند، هر خداحافظی دوباره فعالش می‌کند. بنشینید و صادقانه بنویسید چه چیزی شما را اینجا نگه داشته: پدر و مادری که تنها می‌مانند، کاری که ساخته‌اید، ترسی که دارید، یا اینکه امکانش را ندارید. هر کدام که باشد، نوشتنش آن را از یک اتهامِ مبهم به یک تصمیم یا یک واقعیت تبدیل می‌کند — و با هر دوی این‌ها می‌شود زندگی کرد؛ با اتهامِ مبهم نمی‌شود.

۵. مقایسه را محدود کنید. آنچه از زندگیِ او می‌بینید، نسخهٔ ویرایش‌شده است — نه از سرِ ریاکاری، بلکه چون هیچ‌کس از تنهاییِ عصرِ جمعه و کاغذبازیِ اداری عکس نمی‌گذارد. اگر دیدن مدامِ آن تصویرها حالتان را بد می‌کند، بی‌صدا کردنِ چند حساب برای چند ماه، نه قهر است و نه بی‌وفایی.

و اگر خودتان هم در فکرِ رفتن‌اید

بسیاری از کسانی که این حال را دارند، هم‌زمان در تردیدِ خودشان هم هستند. یک نکته اینجا مهم است: تصمیمِ مهاجرت را در اوجِ حسِ جاماندگی نگیرید. نه چون تصمیم غلط است، بلکه چون در آن حالت انگیزه از «فرار از این حس» می‌آید نه از سنجشِ واقعی — و انگیزهٔ فرار، بعد از رسیدن به مقصد فرومی‌پاشد.

همین‌طور، خودِ حالتِ تعلیق هزینه دارد: کسی که سال‌ها در وضعیتِ «شاید بروم» می‌ماند، اغلب اینجا هم ریشه نمی‌دواند و آنجا هم نیست. اگر تصمیم فعلاً شدنی نیست، تمدیدِ آگاهانه‌اش — «تا دو سالِ آینده اینجا هستم و بر همین اساس زندگی می‌کنم» — معمولاً از بلاتکلیفیِ باز، هم آرام‌تر است و هم سازنده‌تر.

کِی این از سوگِ معمول فراتر رفته

اگر ماه‌هاست خلق‌تان پایین مانده و نوسان ندارد؛ اگر از موقعیت‌های اجتماعی کناره گرفته‌اید چون «فایده‌ای ندارد، این هم می‌رود»؛ اگر خواب و اشتهایتان به‌هم ریخته؛ یا اگر احساسِ پوچی فراگیر شده — این‌ها از دامنهٔ سوگِ طبیعی بیرون‌اند و ارزیابیِ حرفه‌ای لازم دارند.

کناره‌گیریِ پیش‌دستانه — نزدیک‌نشدن به کسی برای اینکه از رفتنش آسیب نبینید — شایع‌ترین واکنشِ محافظتی در این وضعیت است و دقیقاً همان چیزی است که تنهایی را تثبیت می‌کند.

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

← همهٔ مقاله‌ها

ورود به اپِ گُدار ←