گُدار

آکادمی روان‌شناختی دکتر عقیلی

آدمی که می‌توانستم باشم: وقتی خودت را با نسخهٔ گذشته‌ات مقایسه می‌کنی

مقایسه با دیگران را می‌شود کنار گذاشت — می‌شود گفت شرایطش فرق داشت، از جای دیگری شروع کرده، شانس آورده. مقایسه با خودِ گذشته این راهِ فرار را ندارد. آن آدم شما بودید، با همان استعداد و همان امکانات، و حالا اینجایید. برای همین این مقایسه از آن یکی سنگین‌تر است و کمتر هم درباره‌اش نوشته می‌شود.

نوشتهٔ دکتر مجتبی عقیلی

چرا این مقایسه سرسخت‌تر است

در مقایسه با دیگران، ذهن همیشه می‌تواند یک تفاوت پیدا کند و کمی از فشار کم کند. اینجا نمی‌تواند. طرفِ مقابل خودِ شمایید — پس هر شکاف، مستقیماً به خودتان برمی‌گردد.

دومین دلیل، دسترسیِ کامل است. از زندگیِ دیگران فقط بخشی را می‌بینید؛ از خودِ گذشته‌تان همه‌چیز را یادتان است — یا فکر می‌کنید یادتان است. همین حسِ کامل بودنِ اطلاعات، حکم را قطعی‌تر جلوه می‌دهد.

و سومین دلیل: این مقایسه اجتماعی نیست، پس کسی نمی‌بیندش و کسی هم واکنش نشان نمی‌دهد. آدم‌ها گاهی سال‌ها با آن زندگی می‌کنند بی‌آنکه یک بار درباره‌اش حرف بزنند.

سه خطای پنهان در این مقایسه

۱. مقایسه با اوج، نه با میانگین. آن نسخهٔ گذشته که در ذهنتان است، معمولاً از بهترین لحظه‌های چند سال ساخته شده: پرانرژی‌ترین دوره، بلندپروازترین ماه، باهوش‌ترین حرفی که زدید. حافظه بقیهٔ آن سال‌ها را — روزهای بی‌حوصلگی، شب‌های بی‌خوابی، ترس‌هایی که آن‌موقع داشتید — کم‌رنگ کرده. شما دارید امروزِ متوسطتان را با یک نسخهٔ ویرایش‌شده مقایسه می‌کنید.

۲. نادیده‌گرفتنِ هزینه‌ها. آن آدم چیزهایی داشت که شما ندارید، و چیزهایی نداشت که شما دارید. انرژیِ بیست‌وپنج‌سالگی معمولاً با سردرگمی و ناامنی همراه بود. اگر می‌خواهید مقایسه منصفانه باشد، ستونِ دوم را هم بنویسید: در آن دوره از چه چیزهایی رنج می‌بردید که امروز نمی‌برید؟ بیشترِ آدم‌ها وقتی این ستون را می‌نویسند، کوتاه‌تر از انتظارشان نیست.

۳. فرضِ ثبات شرایط. «باید تا حالا فلان‌جا می‌بودم» بر این فرض بنا شده که هیچ‌چیز بیرونی تغییر نکرده و هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی بیماری افتاد، اقتصاد عوض شد، کسی به مراقبت نیاز داشت، رابطه‌ای شکست. این‌ها انحراف از مسیر نبودند؛ خودِ مسیر بودند.

این سوگ است، نه تنبلی

چیزی که در این وضعیت حس می‌کنید معمولاً اسم ندارد، و همین بی‌نامی سخت‌ترش می‌کند. اسمش هست: سوگِ زندگیِ نازیسته — اندوه برای مسیرهایی که انتخاب نشدند و حالا بسته‌اند.

اینکه این را سوگ بدانیم دو چیز را عوض می‌کند. اول، سوگ نیاز به سوگواری دارد نه به اصلاح. کسی که عزیزی را از دست داده، لازم نیست «انگیزه‌اش را بالا ببرد». دوم، سوگ پایان دارد، ولی نه از راهِ حل‌کردن — از راهِ پذیرفتنِ اینکه چیزی واقعاً از دست رفته.

بیشترِ آدم‌هایی که در این چرخه گیر می‌کنند، همین قدم را نمی‌گذارند. به‌جای سوگواری، خودشان را متهم می‌کنند به کم‌کاری، و بعد با انگیزه‌سازی و برنامه‌ریزی سعی می‌کنند جبران کنند. این کار انرژیِ زیادی می‌برد و معمولاً چند هفته دوام می‌آورد، چون به لایهٔ درست نمی‌رسد.

چهار کاری که کمک می‌کند

۱. آن نسخه را دقیق بنویسید. به‌جای حسِ مبهمِ «باید بهتر می‌بودم»، سه جملهٔ مشخص بنویسید: آن آدم چه چیزی داشت که شما ندارید؟ معمولاً وقتی نوشته می‌شود، معلوم می‌شود مسئله شغل و درآمد نیست — امید است، یا حسِ باز بودنِ راه‌ها. و این چیزی است که می‌شود رویش کار کرد؛ برخلافِ «برگشتن به بیست‌وپنج‌سالگی».

۲. ستونِ دوم را بنویسید. آنچه امروز دارید و آن‌موقع نداشتید: تجربه، توانِ تشخیصِ آدم‌ها، مرزگذاری، تحملِ ابهام، رابطه‌هایی که ساخته‌اید. این تمرینِ ساده‌ای است و اثرش این نیست که حالتان خوب شود؛ اثرش این است که مقایسه از حالتِ یک‌طرفه دربیاید.

۳. جهتِ مقایسه را عوض کنید. به‌جای «کجا باید می‌بودم»، بپرسید «امسال قرار است در چه چیزی بهتر از پارسال باشم». اولی مقایسه با یک نقطهٔ خیالی است و همیشه بازنده‌اید. دومی مقایسه با یک نقطهٔ واقعی است و قابلِ حرکت.

۴. از ارزش شروع کنید، نه از هدف. هدف‌ها می‌توانند از دست بروند و رفته‌اند. ارزش‌ها — «آدمی باشم که یاد می‌گیرد»، «برای بچه‌هایم حاضر باشم»، «کاری بکنم که به دردِ کسی بخورد» — همین امروز قابلِ اجرا هستند، در هر سنی و از هر نقطه‌ای. کسی که زندگی‌اش را روی ارزش‌ها بنا کرده، «عقب‌بودن» برایش معنای کمتری دارد، چون ارزش، مقصد ندارد که بشود از آن عقب ماند.

کِی این افسردگی است

مرور کردنِ گاه‌به‌گاهِ مسیرِ نرفته، بخشی از تجربهٔ انسانی است و در سنینِ خاصی — به‌ویژه اواخرِ سی‌سالگی و اوایلِ چهل‌سالگی — شایع‌تر می‌شود. اما اگر این فکرها روزانه‌اند و ساعت‌ها طول می‌کشند؛ اگر خواب و اشتها به‌هم ریخته؛ اگر از چیزهایی که قبلاً لذت می‌دادند دیگر لذتی نمی‌برید؛ یا اگر به این رسیده‌اید که «دیگر دیر شده و کاری نمی‌شود کرد» — این‌ها نشانه‌های افسردگی‌اند، نه نتیجهٔ یک ارزیابیِ منصفانه از زندگی‌تان.

این تمایز مهم است، چون ذهنِ افسرده گذشته را روشن‌تر از آنچه بود و آینده را بسته‌تر از آنچه هست نشان می‌دهد. تصمیم‌گیری دربارهٔ کلِ زندگی در آن حالت، مثلِ خواندنِ نقشه در تاریکی است.

اگر به فکرِ آسیب به خود رسیده‌اید، همین امروز با یک درمانگر یا با اورژانسِ اجتماعی ۱۲۳ تماس بگیرید.

ادامهٔ این موضوع در گُدار

تازه‌ترین مقاله‌ها

← همهٔ مقاله‌ها

ورود به اپِ گُدار ←